صفحه اصلی - فروم پرشین سون

بازگشت   PersianSeven Forums > تالارهای فرهنگ و هنر | Art & Pictures > شعر و ادبيات > داستان و حكايت
پورتال پرشين راهنمایی جــوایز IShop وبلاگ پرشین تماس با ما


ارسال مبحث جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک حالت نمایش
قدیمی 01-24-2008   #11 (لينک اين پست)
مدیران بازنشسته ایران تراک
 
آواتار satrap_13
 
تاريخ عضويت: Dec 2007
پست ها: 6,569
تشكرها (از ديگران): 0
تشكر شده 10 بار در 9 پست
چوق: 10,000
فعاليت Longevity
0/20 20/20
Today پست ها
sssss6569

عکسهای خریداری شده
پيش فرض

روزي پدر يك خانوادهء خيلي ثروتمند پسرش را براي سفر به روستا برد تا به او نشان دهد كه مردم فقير چگونه زندگي مي‌كنند. آنها چند شبانه‌روز در مزرعهء خانواده‌اي بسيار فقير به سر بردند. در بازگشت از سفر پدر از پسرش پرسيد:

"سفر چطور بود؟"
"عالي بود، پدر."

"ديدي مردم فقير چطور زندگي مي‌كنند؟"
"اوه، بله."

"پس به من بگو كه از اين سفر چه ياد گرفتي؟"

پسر پاسخ داد: "من ديدم كه ما يك سگ داريم و آنها چهارتا.

ما استخري داريم كه به وسط باغمان مي‌رسد و آنها نهري دارند كه انتهايي ندارد.

ما در باغمان فانوس گذاشته‌ايم و آنها شبها ستارگان را دارند.

ايوان ما به حياط جلو مي‌رسد و آنها همهء افق را دارند.

ما يك تكه زمين كوچك داريم كه روي آن زندگي مي‌كنيم و آنها مزارعي دارند كه دور از چشمرس ماست.

ما خدمتكاراني داريم كه به ما خدمت مي‌كنند، اما آنها به ديگران خدمت مي‌كنند.

ما غذايمان را مي‌خريم، آنها غذايشان را مي‌كارند.

ما براي حفظ خود در اطراف املاكمان ديوار مي‌كشيم، آنها براي حفظ خود دوستانشان را دارند."

پدر او مبهوت مانده بود. پسر اضافه كرد: "بابا، خيلي ممنون كه به من نشان دادي ما چقدر فقيريم."


satrap_13 آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
قدیمی 01-25-2008   #12 (لينک اين پست)
مدیران بازنشسته ایران تراک
 
آواتار satrap_13
 
تاريخ عضويت: Dec 2007
پست ها: 6,569
تشكرها (از ديگران): 0
تشكر شده 10 بار در 9 پست
چوق: 10,000
فعاليت Longevity
0/20 20/20
Today پست ها
sssss6569

عکسهای خریداری شده
پيش فرض

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران
اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها با یكدیگر
صحبت می كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند .
هر روز بعد از ظهر، بیماری كه تختش كنار پنجره بود، می نشست و تمام
چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوی دنیای بیرون، روحی تازه میگرفت.
مرد كنار پنجره از پاركی كه پنجره رو به آن باز می شد می گفت. این پارك
دریاچه زیبایی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می كردند و كودكان
با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد .
مرد دیگر كه نمی توانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی میكرد.
روزها و هفته ها سپری شد . یك روز صبح ، پرستاری كه بری حمام كردن
آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با
كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان
بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این
كار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین
نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیان دازد. حالا دیگر او می توانست
زیبایهای بیرون را با چشمان خودش ببیند.
هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند
آجری مواجه شد!
مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده
چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف كند؟

: پرستار پاسخ داد
شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد »

«!!! اصلأ نابینا بود و حتی نم یتوانست این دیوار را هم ببیند


satrap_13 آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
قدیمی 01-26-2008   #13 (لينک اين پست)
عضو پرشين سون
 
آواتار bachememar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
پست ها: 177
تشكرها (از ديگران): 0
تشكر شده 0 بار در 0 پست
چوق: 0
فعاليت Longevity
0/20 20/20
Today پست ها
ssssss177

عکسهای خریداری شده
پيش فرض

خیلی خوب و آموزنده بودند
لطفا بازم ادامه بده


bachememar آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
قدیمی 01-26-2008   #14 (لينک اين پست)
مدیران بازنشسته ایران تراک
 
آواتار satrap_13
 
تاريخ عضويت: Dec 2007
پست ها: 6,569
تشكرها (از ديگران): 0
تشكر شده 10 بار در 9 پست
چوق: 10,000
فعاليت Longevity
0/20 20/20
Today پست ها
sssss6569

عکسهای خریداری شده
پيش فرض داستانک هشتم

تاجری پسرش را برای اموختن “راز خوشبختی”به نزد خردمند ترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه با لا خره به قصری زیبا بر فراز کوهی رسید.مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
او بر خلاف اینکه انتظار داشت با مردی مقدس روبروشود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد.
فرو شندگان وارد و خارج می شدند.عده ای در گوشه ای گفتگو می کردند.ارکستر کوچکی مو سیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خو راکی های لذیذ منطقه چیده شده بود.
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که”راز خوشبختی”را برایش فاش کند.
پس به او پیشنهاد داد که گردشی در قصر بکند و حدود دو سا عت دیگر به نزد او باز گردد مرد خردمند اضافه کرد:اما می خوا هم از شما خواهشی بکنم.
انوقت یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت: در تمام این مدت قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پا یین رفتن از پله های قصر در حالی که چشم از قاشق بر نمی داشت.دو ساعت بعد نزد خردمند بر گشت.
مرد خردمند از او پرسید:ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهار خوری را دیدید؟ایا باغی را که باغبان ده سال را صرف ان کرده دیدید؟ایا اسناد و مدارک زیبای مرا که روی پوست اهو نوشته شده بود دیدید؟
مرد جوان با شرمساری اعتراف کرد که جیزی را ندیده .تنها فکر و ذکر او این بوده که روغنی را که خردمند به اوسپرده حفظ کند.
خرد مند گفت:خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس .
ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت. در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوار بود دید .
او باغ را دید ظرافت گلها ودقتی را که در نثب این اثار هنری خداونددرجای مطلوب به کار برده بود تحسین کرد.
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد .
خردمند:پس ان دو قطره روغن که به تو دادم کجاست ؟مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است!
انوقت مرد خردمند به او گفت : تنها “راز خوشبختی” این است که همه ی شگفتیها ی جهان را بنگری و هرگز دو قطره روغن داخل قاشق رافراموش نکنی.
از : کتاب کیمیا گر (پائولو کوئیلیو)


satrap_13 آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
قدیمی 01-27-2008   #15 (لينک اين پست)
مدیران بازنشسته ایران تراک
 
آواتار satrap_13
 
تاريخ عضويت: Dec 2007
پست ها: 6,569
تشكرها (از ديگران): 0
تشكر شده 10 بار در 9 پست
چوق: 10,000
فعاليت Longevity
0/20 20/20
Today پست ها
sssss6569

عکسهای خریداری شده
پيش فرض نهمین داستان +ک

در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زیبایی!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامی ، وقت رفتن است. "

اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : " بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟ "

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامی! دیر می شود ، برویم." ولی تامی باز خواهش کرد : "بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم. "
مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ "

مرد جواب داد : "دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم."


از کتاب "عشق بدون قید و شرط"


satrap_13 آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
قدیمی 01-28-2008   #16 (لينک اين پست)
مدیران بازنشسته ایران تراک
 
آواتار satrap_13
 
تاريخ عضويت: Dec 2007
پست ها: 6,569
تشكرها (از ديگران): 0
تشكر شده 10 بار در 9 پست
چوق: 10,000
فعاليت Longevity
0/20 20/20
Today پست ها
sssss6569

عکسهای خریداری شده
Thumbs down دهمین داستانک

آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .

اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .
اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .


satrap_13 آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
قدیمی 01-30-2008   #17 (لينک اين پست)
atish
مهمان
 
آواتار atish
 
پست ها: n/a
چوق: 0.00
فعاليت Longevity
0/20 0/20
Today پست ها
sssssssss

عکسهای خریداری شده
پيش فرض

mamnon


  پاسخ به نقل قول
قدیمی 02-01-2008   #18 (لينک اين پست)
مدیران بازنشسته ایران تراک
 
آواتار satrap_13
 
تاريخ عضويت: Dec 2007
پست ها: 6,569
تشكرها (از ديگران): 0
تشكر شده 10 بار در 9 پست
چوق: 10,000
فعاليت Longevity
0/20 20/20
Today پست ها
sssss6569

عکسهای خریداری شده
Thumbs down داستانک یازدهم

روزي از روزها 2 غورباقه داخل چاه عميقي مي افتند. غورباقه هاي ديگر همگي سر چاه مي ايستند و براي آن 2 احساس تاثر مي كنند و مي گويند:" آخي...ديگه نمي تونين بالا بيان.همونجا موندگار شدين..." به هم نگاه مي كردند و درباره آن 2 صحبت مي كردند.غورباقه ها تصميم گرفتند كه تلاش كنند تا از چاه نجات پيدا كنند. آنها همينطور مشغول به بالا آمدن بودند.چندین بار تا نيمه ها آمدند و دوباره افتادند پايين. مدتها گذشت. غورباقه هاي ديگر بالا ايستاده بودند و باز همان حرفها و نااميدي ها را تكرار مي كردند كه:" تلاش بي خود است.غير ممكن است شما بتوانيد بالا بياييد. تا به حال كسي موفق نشده كه چنين كاري رو انجام بده...نه محال است..." بعد از مدتها يكي از غورباقه ها در نيمه ها ديگر خسته مي شود. براي لحظه اي مي ايستد. ايستادن همانا و افتادن در ته چاه و نابودي همانا...ولي غورباقه ديگر مصرانه كار خود را ادامه مي دهد تا بالاخره از چاه خارج مي شود...همه در كمال نا باوري به او مي نگريستن و به وي تبريك مي گفتند. ولي بعد همگي متوجه شدند كه اين غورباقه كر است.


satrap_13 آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
قدیمی 02-02-2008   #19 (لينک اين پست)
atish
مهمان
 
آواتار atish
 
پست ها: n/a
چوق: 0.00
فعاليت Longevity
0/20 0/20
Today پست ها
sssssssss

عکسهای خریداری شده
پيش فرض

besiar ziba chizayi ke to in donya baese laghzeshe adama mishan behtare ke beheshon gosh nadim


  پاسخ به نقل قول
قدیمی 02-05-2008   #20 (لينک اين پست)
مدیران بازنشسته ایران تراک
 
آواتار satrap_13
 
تاريخ عضويت: Dec 2007
پست ها: 6,569
تشكرها (از ديگران): 0
تشكر شده 10 بار در 9 پست
چوق: 10,000
فعاليت Longevity
0/20 20/20
Today پست ها
sssss6569

عکسهای خریداری شده
پيش فرض

در بالای گور كشيشي در كليساي « وست مينستر » نوشته شده است:

کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم ... بزرگتر كه شدم، متوجه شدم، دنيا خيلي بزرگ است و من بايد انگلستان را تغيير بدهم ... بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم، و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم ... در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم ... و اينك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول، خودم را تغيير داده بودم، شايد می توانستم دنيا را هم تغيير دهم !


satrap_13 آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
پاسخ

به اشتراک بگذارید

برچسب ها
๑۩๑, ๑۩๑داستانک, فرش, مفید, من, مي, میاندیشم, مادر, مسافر, مستان, نگاه, نالهٔ, چشمها, هواشناسی, هوش, یاد, گفتی, گول, گور, گریان, پدر, پرنده, آموزنده, آخر, الست, اثرها, بهشت, باران, برق, تو, جمعه, جنون, جهنم, جالب, جالب๑۩๑, حکایت, خواب, خوش, دارد, دروغ, رفته, زني, زنده, سنگ, سوزنده, شناسم, شاد, شبی, شریک, عاشق


كاربران در حال ديدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک
جستجو این تاپیک:

جستجوی پیشرفته
حالت نمایش

مجوزهای ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدید ارسال کنید
شما نمیتوانید به پست ها پاسخ دهید
شما نمیتوانید فایل پیوست ضمیمه کنید
شما نمیتوانید ارسال های خود را ویرایش کنید

BB code : فعال
شکلکها : فعال
[IMG] : فعال
HTML : غیر فعال
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

خط مشی بانک مرکزی
جهت ارسال تاپیک جدید: 100 چوق
جهت ارسال پست: 50 چوق
به ازای هر کارکتر در پست : 1 چوق

تاپیک های مشابه
تاپیک نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرین ارسال
روسيه خواستار حذف آمريکا از جام‌جهاني شد M!LAD اخبار ورزشی 0 03-12-2014 08:19 AM


زمان محلی شما با تنظیم GMT +3.5 هم اکنون 02:34 AM میباشد.

Powered by vBulletin .
Copyright © 2018 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.