صفحه اصلی - فروم پرشین سون

بازگشت   PersianSeven Forums > تالارهای فرهنگ و هنر | Art & Pictures > شعر و ادبيات > داستان و حكايت
پورتال پرشين راهنمایی جــوایز IShop وبلاگ پرشین تماس با ما


ارسال مبحث جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک حالت نمایش
قدیمی 11-09-2017   #1 (لينک اين پست)
مدير انجمن شعر و ادبيات
 
آواتار taha
 
تاريخ عضويت: Oct 2013
محل سكونت: تبریز
سن: 70
اسم واقعی: تیمور
پست ها: 55,878
تشكرها (از ديگران): 22,325
تشكر شده 38,194 بار در 24,794 پست
چوق (ثروتمند شماره 1): 81,012,252
پاداش داده شده 1,384 مرتبه
تاکنون 1,141 مرتبه با چوق تشکر کرده
تشکر شده با چوق 1,709 مرتبه
فعاليت Longevity
20/20 10/20
Today پست ها
ssss55878

ويترين جوايز
رتبه ١ کاربر فعال ماه گذشته زیباترین آواتار بهترین افتتاح کنندگان مبحث مدیران انجمنها 
مجموع جوايز: 4


عکسهای خریداری شده
تراکتور سازی هفت میوه گیلاس پرویز پرستویی
نوشیدنی انگور گیلاس انگور
انگور ریال مادرید توپ فوتبال
پيش فرض اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که عروسکی پارچه ای بیش نیستم...


آه...انسانها...من ازشما بسیار چیزها آموخته ام ..من دریافته ام که همگان میخواهند درقله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی جاییست که سراشیبی به سمت قله را می پیماییم..

نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام وتکه چوبی اززندگی به من ارزانی میداشت احتمالا همه انچه راکه به فکرم میرسید نمیگفتم بلکه به همه ی چیزهایی که میگفتم فکر میکردم...

کمتر میخوابیدم وبیشتر رویا میدیدم .چون میدانستم هردقیقه ای که چشممان رابرهم میگذاریم شصت ثانیه ی نو را ازدست میدهیم .هنگامیکه دیگران می ایستادند من راه میرفتم و هنگامیکه که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم..هنگامیکه دیگران صحبت میکردند فقط گوش میدادم وازخوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمیبردم ..کینه های ونفرت هایم راروی تکه ای یخ می نوشتم و زیر نو آفتاب دراز میکشیدم ..

اگر خداوند تکیه ای زندگی به من ارزانی میداشت قبایی ساده می پوشیدم و طلوع آفتاب را انتظار میکشیدم ..یا اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری میکرد تا درد خارشان وبوسه ی گلبرگهایشان درجانم بیفتد و هرروز غروب خورشید را عاشقانه مینگریستم..


به انسانها نشان میدادم که چه دراشتباهند که گمان میکنند وقتی پیر شدند دیگر نمیتوان عاشق باشند..به آدمها میگفتم که عاشق باشند وعاشق باشند وعاشق..به هرکودکی دوبال میدادم اما رهایش میکردم تاخود پرواز را بیاموزد و به سالخوردگان یاد میدادم که مرگ نه با سالخوردگی که بافراموشی سر میرسد...به انسانها یاداوری میکردم که درقبال احساسی که به یگدیگر میدهند مسئولند..

آه...انسانها...من ازشما بسیار چیزها آموخته ام ..من دریافته ام که همگان میخواهند درقله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی جاییست که سراشیبی به سمت قله را می پیماییم..دریافته ام که وقتی طفلی انگشت پدر رابرای اولین بار درمشت کوچکش میگیرد اورا برای همیشه به دام می اندازد..دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسان دیگر ازبالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد اورا یاری دهد تاروی پای خود بایستد..
ومن ازشما چیزها آموخته ام اما درحقیقت فایده ای چندان برایم ندارد چون.....ولی شما همیشه به خاطر بسپارید..چون زنده اید...

گابریل گارسیا مارکز











ثبت نام و کسب امتیاز
__________________



taha آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
پاسخ

به اشتراک بگذارید

برچسب ها
فراموش, لحظه, نیستم, کرد, پارچه, اگر, بیش, خداوند, عروسکی


كاربران در حال ديدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک
جستجو این تاپیک:

جستجوی پیشرفته
حالت نمایش

مجوزهای ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدید ارسال کنید
شما نمیتوانید به پست ها پاسخ دهید
شما نمیتوانید فایل پیوست ضمیمه کنید
شما نمیتوانید ارسال های خود را ویرایش کنید

BB code : فعال
شکلکها : فعال
[IMG] : فعال
HTML : غیر فعال
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

خط مشی بانک مرکزی
جهت ارسال تاپیک جدید: 100 چوق
جهت ارسال پست: 50 چوق
به ازای هر کارکتر در پست : 1 چوق


زمان محلی شما با تنظیم GMT +3 هم اکنون 11:54 PM میباشد.

Powered by vBulletin .
Copyright © 2019 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.