صفحه اصلی - فروم پرشین سون

بازگشت   PersianSeven Forums > تالارهای فرهنگ و هنر | Art & Pictures > شعر و ادبيات > مقـــالات ادبی
پورتال پرشين راهنمایی جــوایز IShop وبلاگ پرشین تماس با ما

تبلیغات برای اعضاء سایت نمایش داده نمی شود (برای عضویت کلیک کنید)








irantrack irantrack

irantrack persianseven

ارسال مبحث جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک حالت نمایش
قدیمی 04-22-2017   #1 (لينک اين پست)
مدير انجمن شعر و ادبيات
 
آواتار taha
 
تاريخ عضويت: Oct 2013
محل سكونت: تبریز
سن: 70
اسم واقعی: تیمور
پست ها: 45,237
تشكرها (از ديگران): 21,018
تشكر شده 35,124 بار در 22,185 پست
چوق (ثروتمند شماره 1): 76,436,837
پاداش داده شده 980 مرتبه
تاکنون 1,080 مرتبه با چوق تشکر کرده
تشکر شده با چوق 1,595 مرتبه
فعاليت Longevity
20/20 9/20
Today پست ها
ssss45237

ويترين جوايز


عکسهای خریداری شده
تراکتور سازی هفت میوه گیلاس پرویز پرستویی
نوشیدنی انگور گیلاس انگور
انگور ریال مادرید توپ فوتبال
پيش فرض سه قطره خون




نقاد آثار ادبی کارش عبارت است از این که بین نویسنده ی اثر ادبی با خواننده ی عادی واسطه بشود و لطائف و دقایقی را که در آثار ادبی هست و عامه مردم را اگر کسی توجه ندهد بسا که از آن غافل و بی نصیب بمانند، معلوم کند و آن ها را بدان لطائف و بدایع متوجه نماید و اگر هم معایب و نقایصی در آن آثار هست که عامه اکثر ملتفت آن ها نیستند و به همین جهت راجع به آن آثار بیهوده در خوش بینی مبالغه می کنند آن معایب و نقایص را نیز آشکار بنماید و از پرده برون اندازد تا قیمت حقیقی و بهای واقعی هر یک از آثار ادبی معلوم و معین باشد.

اما البته توقع و انتظار چنین کاری را از نقد ادبی داشتن لازمه اش این است که نقاد و منتقد، مقامی نظیر مربی و استاد و مرشد کامل داشته باشد. ( زرین کوب، نقد ادبی، 11 و12)

و من نه استادم، نه مرشد کامل؛ پس بر نقایص این شاگرد نوپا خرده نگیرید.




نقدی بر «سه قطره خون» اثر صادق هدایت

داستان سه قطره خونِ صادق هدایت درباره شخصیتی است به نام «میرزا احمد خان»که یک سال در تیمارستان زندگی کرده و به عنوان بیمار روانی یا دیوانه معرفی شده. ولی در طیِ داستان، راوی که شخصیت اصلی و قهرمان داستان است ، خودش را دیوانه نمی داند و احساس می کند به او خیانت شده، چون آن طوری که تعریف می کند؛ بهترین دوست اش ، عشق اش را از او می دزدد و او احساس می کند که در حق اش ظلم شده.

و ماجراهایی که در تیمارستان اتفاق می افتدرا تعریف می کند و به همراه آن ، برداشت خودش را از هر ماجرایی بیان می کند.

ماجرای اصلیِ این داستان، ماجرای سه قطره خونی است که زیر درخت کاج ریخته شده و تا پایان داستان به آن اشاره می شود. شعری گفته می شود به نامِ « سه قطره خون» ، با تار برای این شعر ملودی ای ساخته می شود و با آهنگی طرب انگیز این شعر خوانده می شود.

دریغا که بار دگر شام شد

سراپای گیتی سیه فام شد

همه خلق را گاهِ آرام شد

مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج

به جز مرگ نبود غمم را علاج

ولیکن در آن گوشه در پای کاج

«چکیده است بر خاک، سه ، قطره خون»



انگار داستان بر پایه ی سه قطره خونِ ریخته شده بر پای درخت کاج طرح ریزی شده .

درخت کاج، سه طره خون و رفتارهایی که تداعی کننده است برای راوی. یک درخت کاجی وجود داشته که سه قطره خون، پای آن دخت ریخته شده بود. در ابتدای داستان ، همان زمانی که کاغذ و قلم به او می دهند او ناخودآگاه می نویسد «سه قطره خون»

« مابین خط های درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده می شود این است: سه قطره خون»

و حالا دارد ماجرای این سه قطره خون را تعریف می کند که دلیل این ناخودآگاه نوشتن اش چه بوده که در ذهن اش این سه قطره خون شکل گرفته و حالا به قلم آورده.

داستان از دو قسمت تشکیل شده: تیمارستان و بیرون از تیمارستان. در تیمارستان ماجرای عباس و ناظم است و در بیرون ماجرای سیاوش.

ماجرای عباس:

عباس، رفیق و همسایه ی راوی در تیمارستان است که به قول راوی؛ خودش را پیغمبر و شاعر می داند و تار زنِ ماهری هم هست و شعر و تصنیف « سه قطره خون» را ساخته.

در پاراگرافِ آخر ِ داستانِ عباس، راوی به عشقی در خودش اشاره می کند: « یک زن و یک مرد و یک دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است که می آیند. من آن ها را دیده بودم و می شناختم. دختر جوان یک دسته گل آورده بود. آن دختر به من خندید، پیدا بود که مرا دوست دارد. اصلا به هوای من آمده بود، صورت آبله روی عباس که قشنگ نیست. اما آن زن که با دکتر حرف می زد! من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد» او احساس می کند بهترین دوست اش دارد به او خیانت می کند.

در ماجرای سیاوش هم دقیقا همین را می گوید: « سیاوش بهترین رفیق من بود، ما با هم همسایه بودیم» دقیق مثل عباس که در تیمارستان بود.

در داستان سیاوش:

راوی تار زدن بلد است که او وقتِ تفریح به سیاوش تار یاد می داد.

رخساره ، دخترعموی سیاوش، نامزد راوی است که سیاوش به راوی ( میرزا احمدخان) خیانت می کند و به رخساره ابراز عشق می کند. دقیقا شبیه صحنه ای را که در تیمارستان درباره ی عباس و آن دختر دیده، تکرار می شود.

در پایان داستانِ سیاوش دوباره همان تکرار می شود: « رخساره ابروهایش را بالا کشید و گفت: این دیوانه ست! بعد دستِ سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را به رویم بستند. در حیاط که رسیدند زیر فانوس، من از پشت شیشه پنجره آن ها را دیدم که یکدیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند.»

گربه در داستان ناظم و سیاوش:

گربه ای که در داستان ناظم است قناری های ناظم را خورده و ناظم هم دستور داده تا آن گربه را بکشند و آن گربه را کشتند.

گربه ای که در داستان سیاوش است به دلیل حسادت سیاوش به جفت آن گربه، کشته شده.

سیاوش نسبت به گربه اش خیلی حساس بود، احساس مالکیت می کرد. وقتی گربه اش با گربه ای دیگر ( از جنس مخالف) آشنا می شود و با هم ازدواج می کنند، سیاوش دچار حسادت می شود و نمی تواند تحمل کند. به خاطر همین ، جفتِ گربه اش را با ششلول می کشد و گربه اش دو روز بالای سرِ جفت اش ناراحت می نشیند و بعد از دو روز ، یکهو گربه با جفتِ مرده اش گم می شود . سیاوش عذاب وجدان می گیرد و دچار اختلال روانی می شود و هر شب صدای ناله ی آن گربه ای را که کشته، می شنود و فکر می کند صدای گربه از زیر درخت کاج می آید، به آن سمت شلیک می کند و تصور می کند سه قطره خونی که زیر درخت کاج است ، سه قطره خونِ گربه است.

راوی تعریف می کند که سیاوش ناخوش احوال بود و ممنوع الملاقات اما وقتی صدای شلیک را می شنود به سمتِ خانه ی سیاوش می رود « چون خانه ی ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده است . ششلول را از توی کشوی میز برداشتم و آمدم در حیاط، گوش به زنگ ایستادم» که سیاوش را می بیند و سیاوش ماجرای گربه ها را برایش تعریف می کند. هم سیاوش و هم راوی هردو می دانند که سیاوش شلیک کرده اما وقتی رخساره و مادرش وارد می شوند سیاوش، ششلولِ راوی « میرزا احمدخان» را از جیب اش در می آورد و وانمود می کند که راوی شلیک کرده و این گونه او را به رخساره معرفی می کند: « آقای میرزا احمدخان را شما بهتر از من می شناسید، لازم به معرفی نیست ، . . . می دانید میرزا احمدخان نه فقط خوب تار می زند و خوب شعر می گوید ، بلکه شکارچیِ قابلی هم است ، خیلی خوب نشان می زند . » ما تا اینجای داستان هنوز نام راوی را نمی دانیم و همینطور نمی دانیم چرا به تیمارستان آمد ! تا اینکه به پایان داستان نزدیک می شویم و به این قسمت می رسیم که سیاوش راوی را به رخساره معرفی می کند .

قبل از معرفی راوی ، سیاوش به راوی می گویید :« تیر که خالی شد صدای ناله ی گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چکید . تو که به چشم خودت دیدی ، تو که شاهد من هستی ؟ » وقتی به جای راوی به حرفهای سیاوش گوش دادم ، گیج شدم . آخر میرزا احمدخان در آن زمان اصلاً نبود و اصلاً اتفاقاتی را که سیاوش تعریف کرده او ندیده بود ! احساس کردم کل فضای داستان پر از ابهام و شک و تردید است و یک فضای نامتعارف ، یک فضایی که انگار برای اولین بار است که دارم تجربه اش می کنم . آن فضا را در ذهنم مجسم کردم ، احساس کردم یک لوکیشن واقعی است ولی چون آن فضا دارد با ذهنیات آشفته و مبهمی بیان می شود و یا شاید خود راوی هم اولین باری است که دارد چنین فضا یا محیطی را تجربه می کند . و آنچه که زیبایی داستان را دوچندان می کند این است که مخاطب هم همان آشفتگی و همان ابهامات و تردیدها را حس می کنند .

در پایان داستان ضربه ی محکمی به راوی می خورد و راوی تازه می فهمد که ؛ وای ، ای دل غافل ! که سیاوش چه خیانتی به او کرده و ما هم به عنوان مخاطب خیانت سیاوش را قضاوت می کنیم . با میرزا احمدخان همزاد پنداری می کنیم و به خیانت سیاوش پی می بریم .

در داستان های کلاسیک معمولاً داستان را به سه قسمت تقسیم می کنیم : ( مقدمه ـ تنه ـ پایان )

پایان مقدمه ، نقطه ی عطف اول است که ما را به تنه ی داستان پرت می کند اما این داستان بی مقدمه از تنه شروع می شود . از تنه داستان ابتدا با تنشی روبه رو می شویم ( تنش در این داستان : سه قطره خون و اوضاع و احوال راوی یعنی میرزا احمدخان است ) بعد از آن کشمکش در داستان به وجود می آید که در آن شخصیت اصلی داستان در شرایطی قرار می گیرد که با خودش یا با شخصیت های دیگر داستان دچار درگیری می شود ، کلنجار می رود و برای به دست آوردن راه حلی تلاش می کند تا از این مخمصه نجات پیدا کند . ( درگیری میرزا احمدخان با شخصیت ها و محیطی که در آنجا زندگی می کند )

در گیر و دار کشمکش و تلاش قهرمان داستان برای رهایی از این کشمکش ، موانعی وجود دارد که شخصیت داستان با آن موانع دست و پنجه نرم می کند و با گذشتن از آن موانع به هدف ( خواسته یا نیاز ) داستان نزدیک تر می شود ( مانعی که سر راه میرزا احمدخان قرار دارد ذهنیات آشفته و مبهم اوست )

نقطه ی اوج آنجاست که مخاطب درمی یابد ؛ میرزا احمدخان از همسایه قدیمی و دوست صمیمی اش ضربه ی احساسی و عشقی می خورد .

گره گشایی دقیقاً در ابتدای داستان اتفاق نمی افتد . در این داستان عناصر داستانی توالی و ترتیب مشخصی ندارد و هر کجا نیاز داستان ایجاب می کند یکی از عناصر داستانی خود را نشان می دهد .

در داستان کوتاه به اندازه کافی فرصت برای فضا سازی نداریم و نمی توانیم توصیفات طولانی و صحنه های زیادی داشته باشیم . دقیقاً مانند فیلم کوتاه است . در فیلم کوتاه ما نمی توانیم صحنه های زیادی داشته باشیم . مثلاً یکی درمیان داخلی و خارجی داشته باشیم : داخلی ، اتاق ـ خارجی ، خیابان ـ داخلی ، کلاس ـ خارجی . . .

وقتی صحنه پشت سر هم عوض شود ، مخاطب تمرکز خود را از دست می دهد و این از جذابیت داستان می کاهد . در کوتاه خوب است که بیشتر از دو صحنه نداشته باشیم . مثلاً در همین داستان سه قطره خون ، صادق هدایت دو صحنه را فضا سازی کرده که به چشم می آید ؛ یکی تیمارستان که در آن راوی ماجرای آدمهای تیمارستان ناظم و عباس را تعریف می کند و دیگری فضای خانه که با سیاوش نشسته و سیاوش ماجرای گربه را برایش تعریف می کند .

انتخاب زاویه دید هم در داستان کوتاه مهم است . ما باید از دیدگاه شخصیتی حرف بزنیم که داستان توسط او به صرفه جویانه ترین شکل ممکن گفته می شود . سخت ترین دیدگاه زاویه دید ، اول شخص است چون نویسنده گاهی خودش را به جای شخصیت قهرمان فرض می کند و از زبان خودش حرف می زند و این مخاطب را اذیت می کند مگر اینکه شخصیت واقعاً بدلی از خودمان باشد . گویا صادق هدایت در داستان هایی که از زاویه دید اول شخص استفاده کرده دقیقاً شخصیت قهرمان داستانش بدلی از خودش بوده ؛ بوف کور ، یادداشت های یک دیوانه و سه قطره خون از نمونه داستان هایی هستند که سندی بر تأیید این فرضیه است .

در داستان کوتاه می می توانیم از فلش بک یا بازگشت به گذشته استفاده کنیم . این روش ، روش خوبی برای انتقال اطلاعات و معرفی شخصیت ها و انگیزه هاشان است . در این داستان نیز از فلش بک استفاده شده . یک ماجرا تداعی کننده یک ماجرای دیگر شده اما دقیقاً زمانش مشخص نیست . مخاطب نمی داند راوی اول گذشته را گفته یا بعداً در مورد گذشته حرف زده ! به عبارتی ؛ گذشته ، تداعی کننده حال است یا حال ، تداعی کننده گذشته ؟! اول ماجرای تیمارستان اتفاق افتاده یا اول ماجرای سیاوش ؟! این ابهام در داستان وجود دارد . من فکر می کنم این دو داستان در هم ادغام شده چرا که تغییر زمان را در آن به راحتی احساس نمی کنیم .

همیشه وقتی داستان می خوانیم می خواهیم چیزی را کشف کنیم . به دنبال هدف مخصوصی می گردیم ، این که شخصیت داستان ما کجا متحول می شود و اتفاقات و حادثه ها چه تأثیری بر شخصیت داستان می گذارد . اما در این داستان ما فقط به دنبال این هستیم که ابهامات و شک و تردید ها را رفع کنیم . وقتی برای اولین بار این داستان را می خوانیم احساس می کنیم که راوی دارد تا پایان داستان ما را با خودش می کشاند و در آخر این شک اگرچه برای خود شخصیت قهرمان ( راوی ) به ظاهر برطرف شده اما برای مخاطب هنوز شک و تردیدها برطرف نشده به عبارتی ؛ دلایل راوی و توضیحاتی که برای قانع کردن خودش استفاده کرده برای مخاطب کافی نیست و قانع اش نمی کند . برای مخاطب این مسئله روشن می شود که راوی یک آدم سالمی نیست و دلیل منطقی ای که در طول داستان برای قانع کردن مخاطب ه کار می رود سندیت ندارد و تمام اش ساخته ذهن و تصورات یا برداشت های خود این راوی روانی است . پس مخاطب ، به یک راوی روانی اعتماد نمی کند و تنها چیزی که عایدش می شود این است که : این داستان تصورات ذهنی یا برداشت ذهنی یک انسان روانی از یک ماجرا است .

اما وقتی چند بار این داستان را مرور می کنیم و آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهیم متوجه این مسئله می شویم که : قهرمان داستان عشقش را از دست داده و این حالات روانی از آن ناکامی اش سرچشمه می گیرد .

جالب این است که بدانید شخصیت دیوانه در داستان « سه قطره خودن و یادداشت های یک دیوانه » اثر صادق هدایت و نیز شخصیت دیوانه در داستان « ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد » اثر پائلو کوئلیو ، نویسنده امریکای لاتین شباهتی با هم دارند و آن این است که در هر سه داستان شخصیت دیوانه باور ندارد که دیوانه است . او تصور می کند که دیگران او را به اشتباه دیوانه می پندارند در حالی که او دیوانه نیست .

و اما تفاوتی که در داستان « سه قطره خون و ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد » وجود دارد این است که : در داستان سه قطره خون به قهرمان داستان ( میرزا احمدخان) مردی است که به خاطر شکست عشقی دچار اختلال روانی شده و به تیمارستان رفته و در ناامیدی به سر می برد و اما در داستان « ورونیکا تصمیم می گیرد که بمیرد » : ورونیکا دختر جوانی است که از بی عشقی دچار پوچی شده و زندگی و دنیا در نظرش بی مفهوم و تکراریست و دچار یأس و ناامیدی می شود و افسردگی می گیرد و در نهایت دچار اختلال روانی می شود در تیمارستان وقتی عاشقِ پسر جوانی که پیانو می نوازد می شود بهبود می یابد دوباره به زندگی برمی گردد ، عشق را تجربه می کند و در پی اش زندگی دوباره را.

عنصر عشق در هر کدام از این داستان ها نقشِ اساسی و تعیین کننده دارد و درونمایه اثر بر پایه عشق استوار است . حال اینکه در داستانِ « ورونیکا تصمیم می گیرد که بمیرد » عشق روشن تر و واضح تر دیده می شود و در این داستان : « سه قطره خون » صادق هدایت عشق در بطن داستان نهفته است و خوانندة نکته سنج آن را با مرورِ داستان دریافت خواهد کرد .





ثبت نام و کسب امتیاز
__________________



taha آنلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
پاسخ

به اشتراک بگذارید

برچسب ها
قطره, خون, سه


كاربران در حال ديدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک
جستجو این تاپیک:

جستجوی پیشرفته
حالت نمایش

مجوزهای ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدید ارسال کنید
شما نمیتوانید به پست ها پاسخ دهید
شما نمیتوانید فایل پیوست ضمیمه کنید
شما نمیتوانید ارسال های خود را ویرایش کنید

BB code : فعال
شکلکها : فعال
[IMG] : فعال
HTML : غیر فعال
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

خط مشی بانک مرکزی
جهت ارسال تاپیک جدید: 100 چوق
جهت ارسال پست: 50 چوق
به ازای هر کارکتر در پست : 1 چوق


زمان محلی شما با تنظیم GMT +3.5 هم اکنون 11:41 PM میباشد.

Powered by vBulletin .
Copyright © 2018 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.