صفحه اصلی - فروم پرشین سون

بازگشت   PersianSeven Forums > تالارهای فرهنگ و هنر | Art & Pictures > شعر و ادبيات > ادبیات جهان
پورتال پرشين راهنمایی جــوایز IShop وبلاگ پرشین تماس با ما


ارسال مبحث جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک حالت نمایش
قدیمی 06-10-2015   #1 (لينک اين پست)
معاونت سایت
 
آواتار فرنوش
 
تاريخ عضويت: Oct 2013
محل سكونت: اصفهان
سن: 22
اسم واقعی: یلدا
پست ها: 50,617
تشكرها (از ديگران): 25,421
تشكر شده 19,127 بار در 11,376 پست
چوق (ثروتمند شماره 3): 33,698,197
پاداش داده شده 1,571 مرتبه
تاکنون 1,177 مرتبه با چوق تشکر کرده
تشکر شده با چوق 601 مرتبه
فعاليت Longevity
0/20 10/20
Today پست ها
ssss50617

ويترين جوايز


عکسهای خریداری شده
نیمرو کامبربچ فاش انگور
چلسی
New.s داستان مکزیکی شاهین تیز پر

نویسنده: روبر اسکارپیت
ترجمه ی: اردشیر نیک پور





ادبیات داستانی مکزیک
چهار سال از روزی که کریستف کلمب پای در جزیره ی آنتیل (1) ها نهاد، می گذشت؛ لیکن سرزمینی که وجود آن را حدس زده بود در پس افق پنهان بود. در سه هزار و دویست کیلومتری آنتیل ها، تنوک تیتلان، پای تخت سفید آزتک ها، در هوای گرفته و مه آلود زمین های بلند، چون گلی در میانه ی دریاچه جلوه می فروخت و هیچ گمان نمی برد که پایان عمرش نزدیک شده است.
در یکی از بامدادان رخشان سال 1496، آهوئیتزوتل (2)، شاه و سردار و سرور مردمان و فرمان روای امپراتوری آناهواک، در یکی از ایوان های کاخ خود تک و تنها ایستاده و چشم بر بام های خانه ی شهر خود دوخته بود که هرمی بزرگ و رنگارنگ که پرستشگاه هوئیتزیلوپوشتلی، خدای هراس انگیز پیکار با رنگ های ارغوانی و زرین بر فراز آن ساخته شده بود، بر آنها سایه می افکند.
ناگهان از اندرون کاخ بانگی برخاست و نگهبانان یکی پس از دیگری آن را تکرار کردند. آهوئیتزوتل از هیجان بر خود لرزید. کینزی پیر، که جامه ای زرد بر تن داشت، دوان دوان از میدانگاه داخلی کاخ گذشت و پله های باشکوه را چهار تا یکی پیمود و در آخرین پله تعادل خود را از دست داد و نفس نفس زنان خود را به پای شاه انداخت و گفت: سرور، سرور من، سرور بزرگ، همسرت تلیلالکاپاتل (3) برای تو پسری آورد.
آن گاه مراسمی خاص آغاز شد. از فراز هرم، دودی غلیظ که از سوختن قربانیان پدید آمده بود، به هوا خاست. خبر زاده شدن پسر شاه به سراسر قلمرو پهناور آزتک ها رفت و از هر جا، سفیران و نمایندگان ملت ها و قوم های زیردست و فرمان بر به شهر تنوک تیتلان آمدند و شادباش ها و هدایای فراوان به درگاه آهوئیتزوتل آوردند. آهوئیتزوتل، با خاموشی و وقار بسیار اندکی دورتر از سفیران، می ایستاد و با قیافه و اطواری شایسته ی خدایان، اظهار بندگی ها و شادباش های سروران اقوام را می پذیرفت و یکی از ریش سفیدان از جانب او پاسخ آنها را می داد. شه بانوی او، تلیلالکاپاتل، با لبی خندان نوزاد را در آغوش گرفته و در کنار شاه ایستاده بود.
سپس روز ستاره بینی فرا رسید. راهب بزرگ، ساعت های بسیار، در حالی که گروهی از ستاره بینان در کنارش ایستاده بودند، بر سنگ هایی که نشانه های ستاره بینی بر آنها نقش شده بود نگریست و سپس در برابر آهوئیتزوتل سر فرود آورد و گفت: سرور من، پسر تو مردی دلیر و پرخاش جو خواهد گشت و پیروز و نامور خواهد شد؛ زیرا او در برج جنگ زاده است.
- برجی که از هر برج دیگر برای پسر شاه شایسته تر است. خوب چه نامی بر او بگذاریم؟
- نام او کوائوهتموک (4) یعنی شاهین تیزپر خواهد بود.
***
آزتک ها مردمی خشن و سخت گیر بودند و فرزندان اشراف و بزرگان مکزیکی چون جوانان اسپارتی پرورده می شدند. چون «کوائوهتموک» به پنج سالگی رسید، پدرش او را به کالمکاک (5) فرستاد. کالمکاک نوعی آموزشگاه نظامی بود که جنگ آوران آینده تا بیست سالگی در آن به سر می بردند و در آنجا زندگی بسیار سخت و دشواری برای آماده شدن آنان به کارهای جنگی به آنان تحمیل می شد.
سال بعد آهوئیتزوتل درگذشت و خاطره ی او چون فاتحی سنگ دل و بی امان در دل ها بازماند. پسر عموی او که موکتزوما (6) نام داشت به جانشینی او برگزیده شد. او به سنت دیرین قوم خود، نخست با قوم بینوای اوتومی (7) و سپس با همسایگان هراس انگیزش تلاکسکالتک (8) ها به جنگ پرداخت. بزرگی و اهمیتی هر شاهی، در دیده ی آزتک ها، بستگی به شماره ی اسیران جنگی داشت که به هنگام تاج گذاری او قربانی می شدند. در این مورد موکتزوما حتی بر پیشینیان خود نیز پیشی گرفت.
کوائوهتموک نیز در این جنگ ها سلاح به دست می گرفت و زورآزمایی می کرد. در همین جنگ ها بود که در به کار بردن شمشیر بزرگ چوبی که عقیق های سیاه برّان در آن نشانده بودند و کمان و نیزه ی کوتاه آزموده شد و پس از چندی در سایه ی دلیری و شجاعت بسیار به دریافت بالاپوش سرخ و دو ردیف پر که نشان دلیران بود، موفق شد.
کوائوهتموک جوانی کشیده قامت و پریده رخسار بود و نگاهی دلدوز و نافذ داشت. دوستان او در کالمکاک می گفتند که تنهایی و تفکر را دوست می دارد. هرگز کسی او را ندیده بود که پنهانی شراب آگاو بنوشد. او همیشه جدی و با ادب و فروتن بود و چنین می نمود که از خشونت و درشت خویی آخرین شاهان آزتک نشانی در او نیست.
کوائوهتموک بیست ساله بود. در بامداد یکی از روزهای بهار که هوا از گرما و غبار سنگین شده بود، پیکی خسته و فرسوده، نفس نفس زنان خود را به کاخ موکتزوما رسانید و بار خواست. چون او را به حضور سرور و خداوندگار مردمان بردند چنین گفت: سرور، سرور من، سرور بزرگ، من در کنار دریای شرق به نگهبانی گمارده شده ام. از آنجا خود را به اینجا رسانیده ام تا آگاهت کنم که سه برج چوبی، که به سه کوه می مانست، در دریا شناور بود و خدایانی روی این برج ها راه می رفتند...
- خدایان؟
- آری سرور من، آنان جامه از آهن، کلاه از آهن، جنگ افزارها از آهن دارند و رویشان چون روی مردگان رنگ پریده است و ریشی انبوه و خاکستری رنگ دارند.
همهمه ای بلند در تالار شاهی پدید آمد. حاضران زیر لب گفتند: کوئتزالکواتل... کوئتزالکواتل...
موکتزوما نیز آهسته با خود گفت: پس آنچه پیش گویی شده است راست است. کوئتزالکواتل باز می گردد... او می دانست که بازگشت خدای بزرگ سپید چهر و ریشو که پیش ترها اقوام آناهواک او را از پیش خود رانده بودند، نشانه ی پایان امپراتوری اوست و به همین سبب بر آن شد که تسلیم قضا و قدر بشود.
***
پس از سپیده دمی مه آلود خورشید در آسمان بالا آمد و بر برف های کوه پوپوکاتپتل درخشیدن گرفت. فصل خوش و خرم بهار در دشت های بلند آغاز شده بود. روز بیست و یکم نوامبر سال 1519 میلادی بود و فرناندوکورتز (9) گشاینده اسپانیای نو می خواست وارد شهر تنوک تیتلان بشود.
کورتز از ماه ها پیش، با شکیبایی بسیار از زمین های مرطوب و گرم استوایی کنار دریا به سوی الدورادوی (10) زمین های سرد پیش رفته، در جایی با سنگ دلی و ستمگری بسیار سرخ پوستان را از دم تیغ گذرانیده بود و در جای دیگر با قومی از آنان عقد اتحاد بسته و با تحریک رقابت های دیرین آتش کینه و دشمنی در میان آنان برافروخته و آنان را بر آزتک های نیرومند شورانیده و بدین وسیله توانسته بود مشت آهنین خود را بر فرق امپراتوری موکتزوما فرود آورد.
اکنون شهر افسانه ای تنوک تیتلان با همه ی زرها و گوهرهایی که در زندگی نسل های متمادی به عنوان باج و خراج از اقوام سر به فرمان و مغلوب گرفته بود و در گنج های خود انباشته داشت در برابر او بود.
کورتز سردار اسپانیایی بر مادیان کرند خود که وحشت در دل سرخ پوستانی که تا آن زمان اسب ندیده بودند، می افکند، نشسته بود و در پیشاپیش سپاهیان خود در جاده ای سفید که چون نواری میان شهر و کرانه ی دریا کشیده شده بود، پیش می تاخت. پشت سر او پیادگان غرق در آهن و فولاد با رده های فشرده گام برمی داشتند و درفش کاستیل در پیشاپیش آنان در اهتزاز بود. پشت سر پیادگان سواران و تفنگ داران و پشت سر آنان جمعیت انبوه و خروشان سرخ پوستانی که در راه به کورتز پیوسته بودند، می آمدند. جنگ آوران تلاکسکالتک به این امید که به کمک اسپانیایی ها خواهند توانست انتقامی سخت از آزتک ها بگیرند، توپ های سنگین اسپانیایی را که چرخ های آنها سنگ فرشهای جاده را می شکست و خرد می کرد، پیش می راندند.
مسافتی به شهر مانده کورتز و همراهانش توقف کردند. گروهی دیگر، چون طوفانی رنگارنگ به پیش باز آنان آمد. در پیشاپیش این گروه، تخت روانی زرین که عده ای از سرداران و سران جنگی سرخ پوست گردش را فرا گرفته بودند، دیده می شد. تخت روان زرین در چند گامی کورتز ایستاد و موکتزوما شاه، که دو پسر عمویش کوئیتالهواک (11) و کاکاما (12) در کنارش ایستاده بودند، از آن پایین آمد.
دو انسان خدا، دمی چند خاموش و آرام ایستادند و هم دیگر را نگاه کردند. سپس به مترجمی دونامارینا (13)، اسیری که سمت مترجمی کورتز را داشت، به هم دیگر خوش آمد گفتند. کورتز گردنبندی شیشه ای به گردن موکتزوما انداخت و موکتزوما گردنبندی زرین بر گردن کورتز انداخت. آن گاه شاه زادگان و سران قوم یکی یکی پیش آمدند و به خدای سفید اظهار فرمان برداری و بردگی کردند. تندوتند زیر لب دعاهایی می خواندند و زمین ادب می بوسیدند و در برابر نگاه چشمان خاکستری رنگ کورتز که درخشش فلزی داشت و بی رحمانه تا ژرفای دل آنان فرو می رفت، بر جای خود می خشکیدند. تنها یک تن جرئت یافت که در برابر این نگاه ها با بی اعتنایی بایستد. او جوان تر از همه بود و با غرور بسیار سر برافراشت و بی هیچ ترس و واهمه ای مردی را که در برابرش ایستاده بود برانداز کرد. این جوان دلیر کوائوهتموک بود.
***
هفت ماه گذشت. در این مدت اوضاع دگرگونی بسیار یافت. اسپانیایی ها چنگ بر پای تخت آزتک ها یازیدند. کورتز حتی پیش از آن که هفته ای از ورودش به شهر بگذرد به پرسشتگاه هوئیتزیلوپوشتلی بی حرمتی کرد. بت بزرگ اجدادی واژگون گشت و بر محراب پرستشگاه که هنوز از خون قربانیان انسانی، که خدایان آزتک ها به آن علاقه مند بودند، رنگین بود، صلیب عیسوی، که در دیده ی سرخ پوستان نشانه ی کوئیتزالکواتل بود برافراشته شد.
تشنگی زر حد و اندازه ای ندارد و هرگز فرو نمی نشیند. کورتز در بی حرمتی به مقدسات آزتک ها پیش تر هم رفت. سربازان او شمشیر به دست به کاخ شاه آزتک ها ریختند و موکتزوما را اسیر کردند. شاه زادگان و از آن جمله «کاکاما » ی پرشور و کوئیتلاهواک رام نشدنی نیز اسیر اسپانیایی ها شدند. تنها کوائوهتموک را اسیر نکردند زیرا او را بسیار جوان پنداشته بودند.
کوائوهتموک به تلاتلوکو (14) رفت و نخستین هسته ی مقاومت را در آنجا پدید آورد.
روزی، در غیبت کورتز، معاونش «پدرو دو الوارادو» (15) در نتیجه ی ترس و آز فرمان داد همه ی جنگ آوران نجیب زاده ی آزتک را، که سرگرم رقصی مذهبی بودند، به قتل برسانند. چون خبر این کشتار به شهر رسید مردم سر به شورش برداشتند. لیکن اسپانیایی ها موکتزوما را که اسیر کرده بودند از زندان بیرون آوردند و به او دستور دادند که مردم را به آرامش و فرمان برداری بخواند. شورشیان نیز با این که در دل از دستور او خشنود نبودند به فرمانش گردن نهادند و دست از شورش و عصیان کشیدند و پراکنده شدند، لیکن کوائوهتموک که پنهان می زیست نومید نشد و برای رهایی کشور خویش از هیچ کوششی فرو نگذاشت.
پس از چند روز کورتز با نیروی کمکی بازگشت و شهر را در محاصره یافت. اسپانیایی ها به قرارگاه های خود پناه برده بودند و جرئت بیرون آمدن نداشتند. کورتز بسیار خشمگین شد و آلوارادو را به سبب خشونت و ستمگری بی فایده اش سخت مورد سرزنش قرار داد. چگونه اسپانیایی ها و متحدانشان در شهری که به ضدشان برخاسته بود می توانستند بازمانند. بهتر این بود که با مردم تماس گیرند و به مذاکره بپردازند. کورتز جرئت نکرد موکتزوما را آزاد کند و سرانجام پس از شور و مذاکره بهتر آن دانستند که کوئیتلاهواک را که نجیب ترین شاه زادگان اسیر بود، به نزد مردمان بفرستند. کوئیتلاهواک قول داد که پس از آزاد شدن پیش فرمانده هان جنگی آزتک برود و پیشنهاد صلح کورتز را به آنان ابلاغ کند.
شورای ریش سفیدان که در پرستشگاهی تشکیل یافته بود، فرستاده ی کورتز را پذیرفت. روحانی بزرگ روی به کوئیتلاهواک کرد و گفت: ای شاه زاده ی شریف، آیا از سرور ما موکتزوما پیغامی برای ما آورده ای؟
کوئیتلاهواک به لحنی خشک پاسخ داد: موکتزوما مرد نیست، زن است. بازیچه ی دست اسپانیایی ها است. من برای گزاردن پیغام او به نزد شما نیامده ام، بلکه آمده ام به شما بگویم که وقت آن رسیده است که به پا خیزیم و به پیکار پردازیم و کشور خود را آزاد کنیم.
حاضران مجلس به شنیدن این سخن تکانی سخت خوردند و در دل درستی و راستی سخن کوئیتلاهواک را تأیید کردند، لیکن سنن باستانی و اصول مذهبی آنان اجازه ی شنیدن چنین سخن کفرآمیزی را به آنان نمی داد. راهب بزرگ که از خشم برافروخته بود دست خود را بالا برد تا گوینده ی این سخن را تکفیر کند، لیکن ناگهان از انتهای تالار صدایی آرام و قاطع و سرد برخاست و او را از این کار بازداشت: کوئیتلاهواک راست می گوید. شاهان خدا هستند، لیکن موکتزوما دیگر شاه نیست، زیرا او حتی نتوانسته است رفتاری مردانه داشته باشد.
این صدا از کوائوهتموک بود. همه ی دیده ها به سوی او برگشت. او سخن از سر گرفت و با صلابت تمام چنین گفت: ما دیگر شاه نداریم. لیکن خدایانی داریم که از ما قربانی می خواهند. باید فردا دل هایی از دشمنانمان گرم گرم از سینه شان بیرون کشیده شود و بر محراب هوئیتزیلوپوشتلی بیفتد و پر پر بزند.
کوئیتلاهواک گفت: فرصت مناسبی به دستمان افتاده است. اسپانیایی ها وحشت زده اند. هرگاه بی درنگ بر آنان بتازیم پیروز خواهیم شد.
یکی از جنگ آوران پرسید: اگر شاه و سروری نداشته باشیم چه کسی در میدان پیکار سالار و فرمان دهمان خواهد بود؟
کوائوهتموک در جواب او گفت: کوئیتلاهواک شایسته ترین کس برای رهبری ماست. نخست پیکار کنیم و دشمن را از پای درآوریم، بعد در فرصتی مناسب شاهی تازه برای خود برگزینیم.
روحانی بزرگ منظور او را دریافت و در سکوت و آرامش محض نشان قدرت عالی را به کوئیتلاهواک تفویض کرد.
آن گاه نوای طبل بزرگ در پرسشتگاه هوئیتزیلوپوشتلی طنین افکند و به زودی شهر بزرگ پر از همهمه و سر و صدای جنگ آوران گشت که جنگ افزار برمی گرفتند و به مراکز تجمع خود می شتافتند. در اندک مدتی پادگان اسپانیایی ها محاصره شد. کوائوهتموک در نخستین صف پیکارجویان به حمله پرداخت.
اسپانیایی ها این بار نیز موکتزوما را از زندان بیرون آوردند. او از فراز ایوانی بلند بر آن کوشید که با مردم سخن بگوید و مردم را به آرامش و ترک شورش بخواند، لیکن این بار کوائوهتموک به تحقیر او بانگ برآورد و گفت: مردم گوش به حرف های این زن مدهید. ما از او فرمان نخواهیم برد زیرا او دیگر شاه ما نیست.
پس از گفتن این سخن تیری در کمان نهاد و به سوی شاه معزول نشانه رفت.
جنگی طولانی و خونین در کوچه های شهر درگرفت. اسپانیایی ها در محاصره افتاده دلیرانه ایستادگی کردند و حتی به حمله ی متقابل پرداختند. بامداد سه توپ که پیاپی آتش و آهن می بارید از نبردگاه بیرون کشیده شد و در همه جا آتش و مرگ بارید. پرستشگاه ها سوخت، کاخ ها فرو ریخت و جنگ آوران ارزنده و دلیر تنوک تیتلان صدصد بر خاک هلاک افتادند، با این همه کوائوهتموک دست از کوشش برنداشت، رده های پراکنده ی جنگ آوران را دوباره آراست و به پیکار ادامه داد. اسپانیایی ها و متحد آنان، تلاکسالتک ها با دادن کشته های بسیار به پادگان خود باز پس نشستند.
روزی خبر رسید که موکتزومای بی چاره که ملت او را از خود رانده بود و زندانبانانش وجودش را بیهوده یافته و به حال خود رهایش کرده بودند به طور اسرارآمیزی در زندان درگذشته است. چند روزی جنگ و کشتار قطع شد زیرا شورای ریش سفیدان می خواست کوئیتلاهواک را بر تخت سروری بنشاند. کوائوهتموک نیز به سرداری سپاه برگزیده شد.
کشور آزتک ها دوباره فرمان روایی آزاده پیدا کرد. اقوامی که پیش از آن دست یگانگی و همکاری به اسپانیایی ها داده بودند بر آن کوشیدند که خیانت خود را جبران کنند. کورتز که با مشتی از جنگ آوران اسپانیایی در نقطه ای که صد فرسنگ از نیروهای کمکی فاصله داشت گیر کرده بود، دریافت که هرگاه با عملی تهورآمیز حلقه ی محاصره ی نیروهای کوائوهتموک را که دم به دم تنگ تر می شد، نشکند، به زودی خود و مردانش از میان خواهند رفت. موسم باران فرا رسیده بود و شب ها ابرهای تیره آسمان را می پوشانید و هوا را تاریک می کرد. هنوز یکی از جاده ها که شهر را به ساحل دریاچه می پیوست در دست اسپانیایی ها بود. آنان می بایست از این جاده استفاده کنند.
شب سی ام ژوئن سال 1520، سپاه اسپانیایی زیر بارانی ریز از پادگان خود بیرون آمد. تلاکسکالتک ها که پلی چوبی با خود حمل می کردند تا بریدگی جاده را پر کنند، در پیشاپیش سپاه حرکت می کردند. سربازان اسپانیایی با پشت هایی دو تا شده در زیر بارهای سنگینی از زر که در هفت ماه اشغال شهر تاراج کرده بودند، در پی آنان گام برمی داشتند.
زن سرخ پوستی در تاریکی صدای آنان را شنید و فریاد برآورد و آزتک ها را از گریختن اسپانیایی ها آگاه ساخت. به فریاد او طبل ها بر فراز هرم بزرگ به نوا درآمد و جنگ آوران کوائوهتموک از هر سو خود را به روی فراریان انداختند. اسپانیایی ها گنج هایی را که از غارت مردمان اندوخته بودند، در آب گل آلود ترعه ها و مرداب ها انداختند تا جان خود را برهانند و به ضربه های کشنده ی دشمن ناپیدا کورکورانه جواب دادند.
چون بامداد برآمد کورتز در پای درختی، در کنار دریاچه ای در غم شکست و ناکامی خود می گریست. او قسمت اعظم سپاه خود را به بهای فداکاری های بزرگ رهانیده بود، لیکن شایسته ترین و کارآمدترین یاران خود و غنایم پیروزی ها و شهر بلند و سرفراز تنوک تیتلان را از دست داده بود.
در همین هنگام، کوائوهتموک در شهر تنوک تیتلان بر فراز هرم بزرگ رفته بود و دیده به خورشید، که تازه برآمده و بر شهری که آزادی خود را بازیافته بود نور می افشاند، دوخته بود. در زیر پای او روی پله های غول آسای پرسشتگاه نیز صف های اسیران به طرف قربانگاه بالا کشیده می شد.
***
سپاه کوائوهتموک از سربازانی بسیار جوان تشکیل یافته بود، زیرا بسیاری از جنگ آوران کارآزموده و دلیر او در سال پیش در میدان های جنگ از پای درآمده بودند. سربازان جوان آزمودگی و توانایی لازم را برای به دست آوردن پیروزی نهایی نداشتند. کورتز پنهان شد و در چند هفته توانست متحدان خود را به همکاری و یاری بخواند و با ساحل دریا ارتباط برقرار کند و چون فصل باران به پایان رسید دوباره به کرانه های دریاچه بازگشت. در پایان سال 1520 میلادی شهر مکزیکو دوباره در محاصره ی اسپانیایی ها افتاد و پایان عمرش نزدیک شد.
اسپانیایی ها این بار سلاحی خطرناک تر و هراس انگیزتر از توپ ها و تفنگ های خود به شهر آوردند و آن بیماری بود. دلیری و شجاعت در برابر بیماری های ناشناخته بی فایده است. در میان محاصره شدگان که در نتیجه ی گرسنگی و کوشش طاقت فرسا بسیار ناتوان شده بودند، ناگهان بیماری آبله شیوع یافت. کوئیتلاهواک از نخستین قربانیان آبله بود.
شبی کوائوهتموک، با معاونانش در قرارگاه خود، تلاتلولکو (16) سرگرم کار بود که خبر دادند هیئتی از نمایندگان شورای ریش سفیدان پیش او آمده است. این هیئت را دوست پیر او، تتلپانکوئیتزین (17) سرپرستی می کرد. او به کوائوهتموک چنین گفت: سرور من، تو آخرین بازمانده ی دودمان شاهان ما هستی. ما برآنیم که تو را به عنوان سرور مردمان به جای کوئیتلاهواک بر تخت بنشانیم.
کوائوهتموک زیر لب گفت: آیا من شایسته ی چنین مقامی هستم؟
- تو شایسته ترین کسان برای این مقامی. همه ی مردم دلیری و سخت کوشی و خردمندی تو را می ستایند و بزرگت می دارند. دشمنان ما به دیدن دو ردیف پر که تو بر سر می زنی و آنها را از پدرت آهوئیتزوتل به ارث برده ای از ترس بر خود می لرزند.
- آیا شما در من آن شایستگی را می بینید که به پیروزی ره نمونتان گردم؟
روحانی کهن سال و خمیده قامتی پیش آمد و گفت: کوائوهتموک، آن کس که تو را نام عقاب تیزپر داد من بودم. اکنون نیک دریافته ام که چرا خدایان چنین نامی را به من الهام کردند. شاید تو آخرین شاه آزتک ها باشی، از این روی باید بزرگ ترین شاه ما باشی. ما وظیفه ای سنگین و دشوار و هراسناک بر عهده ی تو می گذاریم زیرا تنها در تو توانایی و شایستگی این مهم را می بینم! خدایان تو را از گاه زادنت برای انجام دادن این وظیفه ی خطیر برگزیده اند.
کوائوهتموک دمی به اندیشه فرو رفت و سپس سر برداشت و گفت: پیش نهاد شما را می پذیرم. طبل ها را بنوازید تا مردم در این جا گرد آیند.
همه ی حاضران بر زمین افتادند و خاک پای فرمان روای تازه را بوسیدند.
پس از چند دقیقه کوائوهتموک از ایوان کاخ شاهی با مردم بدین گونه سخن می گفت: ای مردان و زنان پیکارجوی آزتک. من نه چون خدایی بلکه مانند آدمی زادی با شما سخن می گویم. من نیز چون همه ی انسان ها، چون همه ی شما ناتوانی ها و سستی هایی دارم. دشمن واقعی ما این سستی ها و ناتوانی هاست. غرور و سنگ دلی و نادانی ما را به این روز انداخته است. من اکنون نمی دانم که خدایان ما را شایسته ی پیروزی خواهند دانست یا نه، لیکن بسی برتر و والاتر از پیروزی خود ما، پیروزی دیگری است که آن پیروزی میهن ماست. ملت هایی که در آناهواک نشیمن دارند، مدت های مدیدی با هم جنگیده و یک دیگر را کشتار کرده اند. از فردا باید نمایندگان و سفیرانی از پیش ما به نزد اقوامی که پیش تر دست نشانده و فرمان بر ما بوده اند بروند و به آنان بگویند که هرگاه برای مبارزه با دشمن مشترک با ما متحد شوند ما آنان را برادران برابر و همسان خود خواهیم شناخت و از پرداختن باج و خراج معافشان خواهیم داشت. تا رسیدن پاسخ آنان هر یک از شما باید به محل خود برگردد و رفتاری شرافتمندانه داشته باشد. اگر در میان شما کسانی هستند که از مرگ می ترسند می توانند بروند و برای اسپانیایی ها زمین شخم بزنند. از شما می خواهم هرگاه من نیز سستی و ناتوانی نشان بدهم در کشتنم درنگ مکنید. هوئیتزیلوپوشتلی، تنها دلیران را شایسته ی زندگی می داند و بس. اکنون دیگر شرف و بزرگی دودمان و یا خدایی من نباید مورد توجه قرار گیرد.
لیکن بسیار دیر شده بود. فرستادگان کوائوهتموک پیش از آن که از زمین هایی که در دست اسپانیایی ها بود، بگذرند، یا به دست دشمن افتادند و یا به وسیله ی کسانی که پیش آنان فرستاده شده بودند، کشته شدند. کورتز راه های آذوقه ی شهر را بسته بود و دو قایق توپ دار همیشه در دریاچه در حرکت بود.
پیکار خونین تر و سخت تر از پیش ادامه داشت. اکنون دیگر جنگ جویان تنوک تیتلان آموخته بودند که چون اسپانیایی ها بجنگند. لیکن دلیری آنان و هوش و زیرکی کوائوهتموک در برابر گلوله های توپ به چه درد می خورد؟
سرانجام کورتز در جزیره پیاده شد. کاخ شاهی را اشغال کرد و آن را آتش زد، سپس به تلاتلولکو روی آورد و قرارگاه کوائوهتموک را ویران ساخت. او پس از هر حمله ای پیش نهاد سازش و آشتی می داد، لیکن هربار کوائوهتموک رام نشدنی هدیه های شاهانه ای به او می فرستاد و تکرار می کرد: پیکار ادامه دارد.
کسانی از مردم شهر که به تیر دشمن کشته نشده بودند در معرض بیماری های همه گیر و نابودی قرار داشتند. کودکان و زنان هربار خواستند از این دوزخ بگریزند از طرف محاصره کنندگان با سنگ دلی و وحشیگری بسیار پس رانده شدند. دیری برنیامد که برای کوائوهتموک و هم رزمان وفادار او جز مشتی خاک باقی نماند، ساکنان شهر مکزیکو را به تدریج بیماری تحلیل می برد، لیکن کوائوهتموک حاضر نمی شد دست از پیکار بشوید.
در شامگاه سی و یکم ماه اوت، در آن دم که خورشید پس از رگباری سخت آخرین پرتو خود را بر زمین می فرستاد، مردان یکی از قایق های توپ دار اسپانیایی زورق زرینی را دیدند که از میان نیزارها بیرون آمد و چون به صد ارشی قایق توپ دار رسید، جنگ آور جوانی که کلاه خودی آراسته به پرهای رخشان بر سر نهاده بود برخاست و چنین گفت: من کوائوهتموک فرمان روای تنوک تیتلان و کشور آزتک ها هستم. مرا به نزد سردارتان ببرید.
چون کوائوهتموک دلیر در برابر کورتز قرار گرفت به خون سردی بسیار چشم در چشم او دوخت و گفت: سردار، من وظیفه ی خود را انجام دادم. دیگر پیکار سودی ندارد. از کشتار کسانی از ملت من که هنوز زنده اند چشم بپوش.
آن گاه به چالاکی یکی از خنجرهای کورتز را از کمربندش بیرون کشید و آن را به دست او داد و گفت: مرا بکش.
کورتز با لب خندی خسته خنجر را به کمر خود بست و گفت: نه، شاه زاده، بگو مردانت به اینجا بیایند. من با آنان شرافتمندانه رفتار خواهم کرد. تاج و تخت تو را نیز به خود تو واگذار می کنم زیرا تو نشان دادی که شایسته ی اورنگ شاهی هستی.
***
صحنه دوباره تغییر می یابد. در تالاری تیره و تار که نوعی سرداب بزرگ است، دو مشعل که در دیوارها فرو شده است روشنایی ناتوان و دودآسایی می افشاند. مردانی با جامه و کلاه خود اسپانیایی به روی میزهایی بی قواره که سه مرد نیمه عریان را به آنها بسته اند، خم شده اند. کوائوهتموک را به میز وسطی بسته اند. معاون او تنتلیتل (18) به میز سمت چپ، و یار وفادارش تتلپانکوئیتزین به میز سمت راست بسته شده اند.
یکی از اسپانیایی ها روی پر موی خود را به چهره ی کوائوهتموک نزدیک می کند و می گوید: زرهای موکتزوما کجاست؟
زندانی چشم در چشم او می دوزد و جوابی نمی دهد.
- آتش را تیزتر کنید.
پای زندانیان روی منقل پر از آتشی که در پای هر یک از میزها نهاده شده است آویخته است. ناگهان آتش زبانه می کشد و شعله های آن گوشت های عریان پاها را می لیسد.
- زرهای موکتزوما کجاست؟
شکنجه و آزار اسیران آغاز می شود.
اسپانیایی ها که در آن شب شوم که کورتز شکست خورده بود و به نومیدی می گریست، همه ی غنایم خود را از دست داده بودند می خواستند گنج های موکتزوما را که می پنداشتند از آنان پنهان کرده است، به دست آورند. شاید این گنج جز در مخیله ی آنان که گرفتار تب زر بودند، در جای دیگری وجود نداشت. لیکن هرگاه چنین گنجی وجود داشت تنها یک تن می توانست از جای آن اطلاع داشته باشد و او کوائوهتموک بود. اسپانیایی ها سرانجام با کوشش بسیار از کورتز اجازه گرفتند که از او بازجویی کنند.
فضای سرداب را بوی هراس انگیز گوشت سوخته پر می کند. مردی آتش منقل ها را تیزتر می سازد. دیگری روغن در زخم ها می ریزد تا شکنجه را طولانی تر بکند.
- گنج موکتزوما کجاست؟
عرق مرگ بر چهره ی شکنجه دیدگان می نشیند، لیکن ناله ای از میان لبان به هم فشرده ی آنان بیرون نمی آید.
- گنج موکتزوما کجاست؟
تنتلیتل ناله ای می کند. دژخیم بی درنگ به روی او خم می شود.
- زرهای موکتزوما کجاست؟
نفس تنتلیتل به تنگی می افتد. با زحمت بسیار سر به سوی سرور خود برمی گرداند و آهسته می گوید: سرور، سرور من، دیگر نمی توانم تحمل کنم.
کوائوهتموک چشمان آرام خود را که پرتوی شگفت انگیز در آنها می درخشد بر او می دوزد و می گوید: مگر من روی برگ گل خوابیده ام. دژخیم تکرار می کند: رهای موکتزوما کجاست؟
تنتلیتل لبانش را گاز می گیرد، چشم در چشم کوائوهتموک می دوزد و بی آن که حرفی بزند می میرد.
نوبت به دیگران می رسد. آتش در منقل جرق جرق می کند و شعله برمی کشد، ناگهان در سرداب باز می شود و یکی از فرمان دهان جنگی در آستانه ی آن ظاهر می شود. تا وسط تالار می آید و بانگ می زند.
- دست نگه دارید. آیا شایسته است که با شاه کشوری چنین رفتاری بشود؟ به فرمان کورتز بی درنگ بند از دست و پای این مردان بگشایید و آنان را به سراهای خود ببرید و بر زخم هایشان مرهم بنهید.
***
کوائوهتموک ناقص و ناتوان ماند، لیکن هرگز پشیمانی ننمود و کلمه ای به ندامت بر زبان نراند. کورتز با او با ادب و حتی با احترام رفتار می کرد و چون شهر مکزیکو اندک اندک به روی خرابه های تنوک تیتلان پدید آمد، سروری ملت آزتک را به وی باز گذاشت. کورتز می خواست بدین تدبیر از نفوذ و محبوبیتی که سرور مردمان در میان اقوام مختلف داشت استفاده کند و قطعات جدا شده ی امپراتوری موکتزوما را به هم بدوزد.
کوائوهتموک در اندیشه های درونی خویش فرو می رفت و به آنچه در بیرون می گذشت توجه و اعتنایی نمی نمود. گاه که از فراز ایوانی بر دورنمای دریاچه، که روزی شهرهای آباد و بی نیاز گرداگردش را فراگرفته بودند و آناهواک چون مرواریدی در میانه ی آنها می درخشید، می نگریست، پرتوی زودگذر بر دیدگانش می درخشید، لیکن این نور به زودی ناپدید می شد و کوائوهتموک دوباره در رویاها و اندیشه های همیشگی خود فرو می رفت.
هنگامی که کشیشان و مبلغان مسیحی می آمدند و آیین مسیح را که شباهت بسیار به کیش کوئتزالکواتل داشت به او تبلیغ می کردند، کوائوهتموک خاموش و آرام می نشست و سخنان آنان را می شنید. او در خاموشی و آرامش بسیار گذاشت تا غسل تعمیدش دادند. برای بار دوم او را نام گذاری کردند و نام کسی را به او دادند که مغلوبش کرده بود: دون فرناندو.
سه سال بدین گونه سپری شد. کورتز بر سراسر فلات مرکزی مکزیک دست یافت. لیکن سرزمین های دور یوکاتان (19) هنوز در اعماق نفوذناپذیر جنگل بکر از دست برد اسپانیایی ها مصون مانده بود. آنجا سرزمین مایا (20) ها بود که پاکس بولون (21) امیر دست نشان ده ی پیشین موکتزوما بر آن فرمان می راند.
در اواخر سال 1524 کورتز در پیشاپیش سپاهی که برای فرونشانیدن شورش یکی از سردارانش در گواتمالا (22) می رفت، به طرف یوکاتان تاخت. در راه با پاکس بولون تماس گرفت. کوائوهتموک و گروهی از نجیب زادگان آزتکی ملتزم رکاب کورتز بودند.
کورتز در جنگل بکر فرو رفت. پیش روی در آن جنگل به کندی و دشواری بسیار انجام می گرفت. پاکس بولون از برابر کورتز می گریخت و بر آن می کوشید که اسپانیایی ها را با حیله و نیرنگ از سرزمین خود دور کند، لیکن کورتز نیز در تصمیم خود راسخ بود و هم چنان در تیرگی خفقان آور جنگل پیش می رفت. سرانجام دریافت که روز به روز نیروی اسپانیایی ها تحلیل می رود و سرخ پوستان امیدوارتر می گردند و در مبارزه بیشتر پای می فشارند. احساس کرد که در دام توطئه های گوناگون افتاده است و کاسیک ها (رؤسای قوم) به خیانت می گرایند. چنین می نمود که کوائوهتموک قدرت خود را بازیافته و به بازدید قسمت های مختلف امپراتوری خود بیرون آمده است. هر وقت چشم او به دشمن پیشین خود می افتاد همان ترس و هراسی که در شب شوم شکست در دل یافته بود، در خود احساس می کرد. سرانجام دو رویی پاکس بولون و تفتین نزدیکانش در او مؤثر افتاد. فرمان داد که کوائوهتموک و تتلپانکوئیتزین را بگیرند و بی آن که حرفی با آنان بزنند به اتهام خیانت به قتلشان برسانند.
***
پرده ی آخرین صحنه بالا می رود. بامدادان در میدان دهکده ی توکساخا (23) دو طناب از دو شاخه ی درختی غول آسا آویخته می شود.
کورتز در وسط میدان ایستاده است. پاکس بولون نیز در کنار اوست. جنگ آوران آزتکی و مایا در پس طبالان اسپانیایی که طبل هایشان را با صدایی خفه به نوا درآورده اند، ایستاده اند.
کوائوهتموک و تتلپانکوئیتزین زنجیر به پا و خسته و فرسوده، همراه کشیشی مسیحی و دونامارینا، که اوراد مرگ را ترجمه می کند، پیش می آیند. در کنار طناب ها می ایستند. تتلپانکوئیتزین، در اینجا نیز، مانند سردابی که به چهار میخ کشیده شده بود چشم به سرور خود دوخته است. کوائوهتموک روی به کورتز می کند و به لحنی ملایم و محزون به او می گوید.
- چرا مرا در آن دم که تسلیمت شدم نکشتی؟ خداوند در این مورد از تو بازخواست خواهد کرد.
لحظه ای بعد حکم اجرا می شود. ناله ای خفیف از صفوف جنگ آوران، دوست و دشمن، برمی خیزد. اسپانیایی ها حالی دارند که گویی صاعقه بر سرشان فرود آمده است. پاکس بولون می گرید و کورتز سنگینی جنایت را بر وجدان خود احساس می کند. او که ناگهان پیر شده است به انبوه جمعیت که زیر بار غم از پای درآمده است می نگرد و شکست خود را در آینده ی دور می بیند.
***
شهادت کوائوهتموک روح مبارزه و ایستادگی در برابر دشمن را به ملت مکزیک دمید.
پی‌نوشت‌ها:
1. Antiles
2. Ahuitzotl
3. Tlilalcapatl
4. Cuauhtemoc
5. Calmécac
6. Moctzuma
7. Otomies
8. Telaxc‘lteques
9. Fernand Cortes
10. الدورادو (Eldorado) کشوری است خیالی که اورلانا (Orlana) معاون پیزار (Pizarre)، ماجراجوی اسپانیایی ادعا می کرد آن را کشف کرده است و در میان آمازون و اورنوک (Orenoque) قرار دارد و به قول او غرق در طلا بوده است. - م.
11. Cuitalhuac
12. Cacama
13. Dona Marina
14. Tlateloco
15. Pedro de Alvarado
16. Tlatelolco
17. Tetlepanquetzin
18. Tentlitl
19. Yucatan
20. Mayas
21. Pax Bolon
22. Guatemala
23. Tuxakha
منبع مقاله :
اسکارپیت، روبر؛ (1387)، داستان های مکزیکی، ترجمه ی اردشیر نیک پور، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم


این مطلب توسط آبی بیکران لایک شده است

1 تشکر با چوق از این پست از فرنوش به میزان 100 چوق تشکر شده است . دلیل : پست مفید
فرنوش آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
کاربر زير از فرنوش بخاطر پست مفیدش تشکر کرده است
آبی بیکران (06-11-2015)
پاسخ

به اشتراک بگذارید

برچسب ها
مکزیکی, پر, تیز, داستان, شاهین


كاربران در حال ديدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک
جستجو این تاپیک:

جستجوی پیشرفته
حالت نمایش

مجوزهای ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدید ارسال کنید
شما نمیتوانید به پست ها پاسخ دهید
شما نمیتوانید فایل پیوست ضمیمه کنید
شما نمیتوانید ارسال های خود را ویرایش کنید

BB code : فعال
شکلکها : فعال
[IMG] : فعال
HTML : غیر فعال
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

خط مشی بانک مرکزی
جهت ارسال تاپیک جدید: 100 چوق
جهت ارسال پست: 50 چوق
به ازای هر کارکتر در پست : 1 چوق


زمان محلی شما با تنظیم GMT +3 هم اکنون 11:03 AM میباشد.

Powered by vBulletin .
Copyright © 2020 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.