صفحه اصلی - فروم پرشین سون

بازگشت   PersianSeven Forums > تالارهای فرهنگ و هنر | Art & Pictures > شعر و ادبيات > شاعران و نویسندگان ایرانی
پورتال پرشين راهنمایی جــوایز IShop وبلاگ پرشین تماس با ما


ارسال مبحث جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک حالت نمایش
قدیمی 10-17-2014   #1
taha Male
مدير انجمن شعر و ادبيات
 
آواتار taha
 
تاريخ عضويت: Oct 2013
محل سكونت: تبریز
سن: 70
اسم واقعی: تیمور
پست ها: 62,696
تشكرها (از ديگران): 23,571
تشكر شده 40,180 بار در 26,474 پست
چوق (ثروتمند شماره 1): 84,389,430
پاداش داده شده 1,659 مرتبه
تاکنون 1,153 مرتبه با چوق تشکر کرده
تشکر شده با چوق 1,737 مرتبه
فعاليت Longevity
12/20 11/20
Today پست ها
ssss62696

ويترين جوايز
رتبه ١ کاربر فعال ماه گذشته زیباترین پروفایل بهترین افتتاح کنندگان مبحث مدیران انجمنها 
مجموع جوايز: 4


عکسهای خریداری شده
تراکتور سازی هفت میوه گیلاس پرویز پرستویی
نوشیدنی انگور گیلاس انگور
انگور ریال مادرید توپ فوتبال
پيش فرض شمشیر معشوقه قلم




آرام و رام



گیسو به جنگ باد سپرده است



باران.



در پشت جام های کهنه ی رنگین



باد است، باد هراسان



با زخمه های ممتد و سنگین،



این گونه می نوازد،



آهنگ آشنای ناشناخته ای را



در پرده های شب:







درخت به دیگر



لب ریز از شکوفه های بهاری ست.



باران سر شکیب ندارد.



و باد مست، گویی لگام گسسته است



در باغ پرده قلمکار،



"شیرین" به کار باده گساریست.







دیگر شب است، شب.



آغاز اندوهان، در هاله های تب.



در تاب رقص شعله ای که میهمان اجاق است،



مبهوت مانده ام



اندیشه را چو زورق مستی



بی خوف بر لب گرداب رانده ام.



آیا...؟







این گونه گر بوزد باد تا پگاه،



باران اگر لگام نگیرد؟



فردا...، از شکوفه ها خبری هست؟







فردا کجاست؟



فردا فریب نیست، سراب است.



فردا مگر چه بیش از امروز می تواند داشت؟



فردا به جز خش چینی به چهره ای



یا رگ تاری سپید بر کاکلی سیاه.







دزدانه خویش را در آینه می پایم.



در روی آینه به جز خطوط منکسری نیست.



این کیست؟







این کیست؟



این چهره ی من است



در پرده ی بی رنگی از غبار،



که من را به قعر آینه بردند.



بسیار پیش از آن که در آیینه گم شوم



با "حافظ" آشنا شده ام



در باغکوچه ی غزلش پرسه می زدم



امروز سال هاست که با اویم.



دست مرا گرفت، بر رخم راهی اشاره کرد



آن گاه در شیار بیتی گفت:



- بی آشنا مرو!



امروز از عمق آینه فریاد می کشد،



- با آشنا مرو!







این شاعر عجیب، این پیر، این مراد



همیشه حرفی دارد



به آن کسان که در آیینه گم شدند،



بیاموزد.







آن روزها که در کنار آینه ها پرسه می زدم



دیدم که کودکی نخی به دم سیب بسته است



آن گاه با سرانگشت های ظریفش



آن سیب را به چرخ درآورد



می گفت: نام من "گالیله" است



باور کنید خوب زمین را نمی شناخت



و با سیب هم آشنا نبود



بی نسبت و سبب با کرم و سیب بود



وگرنه به جای نخ به آن گاز می گرفت



یک کرم خوب نخ به سیب نمی بندد



کاری به چرخش این توده خاک ندارد



از سیب خوب خورده باک ندارد



در آن تخم می نهد



گاهی به روی سیب پنجره ای باز می کند







به دادستان هم دروغ نمی گوید



و از ترس مرگ،



سوگند هم نمی خورد که: زمین ایستاده است!



زمین ایستاده است!



"گالیله" هیچ گاه نفهمید



زمین خواب رفته است.



در زیر چکمه ی بیداد!



باید چنان "نیوتن"



تصادف به یاری ات بشتابد...



سیبی، پرپرزنان بخورد روی کله ات،



ناگاه قانون جاذبه پیدا شود!



- گویی که جاذبه مفقود گشته بود –







در صورتی که چون "نیوتن"



ریاضیات بدانی و کاشف



"دیفرانسیل" هم باشی.



در منشورهای آینه، آن گاه



حق می دهند



با هفت رنگ نور بازی کنی!







ما کیستیم...؟



از عشق دَم می زنیم و پاکی،



ما عشق، بدوی ترین صفت بشری را،



گم کرده ایم.



پس بی دلیل نیست



که در آستینمان،



و در لای کتفمان، همواره خنجری ست –



به پنهان.







آرام و رام



باران نرم شبانگاه



بر جام های کهنه ی رنگین



آهنگ ناشناخته ای غمگین



همراه باد، تکرار می کند







این گونه گر ببارد باران



و باد گر بوزد تا سپیده دم



آیا من دوباره شکوفه ها را خواهم دید



عقلم باور نمی کند، دلم اما...



و عقل...!



"دکارت" چه شیرین نوشته است!



ما در تمام موارد از خدا گله مندیم



جز عقل



که فکر می کنیم حتی زیادتر ز حد کفایت



در مغز ما به ودیعه نهاده است!







شب پیر و خسته است



باران شتاب گرفته است



چون تازیانه ای



بر پشت جام های کهنه ی رنگین



آهنگ ناشناخته ی غمگین



دیگر طنین زوزه ی گرگی گرسنه است



اجاق خاموش است







آه...، این گونه گر بوزد باد تا پگاه



وین گونه گر ببارد باران



فردا از شکوفه های سپید "به"



در روی شاخه ها خبری هست؟



آری...، هست



نه...، نیست



آینه تاریک می شود



مرا چه باک ز باران



که گیسوان تو چتری گشوده اند.






"نصرت رحمانی"







ثبت نام و کسب امتیاز
__________________




1 تشکر با چوق از این پست از taha به میزان 300 چوق تشکر شده است . دلیل : فردا مگر چه بیش از امروز می تواند داشت؟
taha آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
2 کاربر از taha بخاطر پست مفیدش تشکر کرده اند
♠ SIMA ♠ (10-17-2014), N.A.S (10-17-2014)
پاسخ

به اشتراک بگذارید

برچسب ها
قلم, معشوقه, شمشیر


كاربران در حال ديدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک
جستجو این تاپیک:

جستجوی پیشرفته
حالت نمایش

مجوزهای ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدید ارسال کنید
شما نمیتوانید به پست ها پاسخ دهید
شما نمیتوانید فایل پیوست ضمیمه کنید
شما نمیتوانید ارسال های خود را ویرایش کنید

BB code : فعال
شکلکها : فعال
[IMG] : فعال
HTML : غیر فعال

خط مشی بانک مرکزی
جهت ارسال تاپیک جدید: 100 چوق
جهت ارسال پست: 50 چوق
به ازای هر کارکتر در پست : 1 چوق
پرش


زمان محلی شما با تنظیم GMT +3.5 هم اکنون 03:41 PM میباشد.

Powered by vBulletin .
Copyright © 2020 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.