صفحه اصلی - فروم پرشین سون

بازگشت   PersianSeven Forums > تالار های گفتگوی آزاد | Free Discussion > جوک - sms - لطیفه
پورتال پرشين راهنمایی جــوایز IShop وبلاگ پرشین تماس با ما


ارسال مبحث جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک حالت نمایش
قدیمی 09-16-2020   #1
مرهم Female
مدیر انجمن دین و اندیشه
زوم پرشین سون
 
آواتار مرهم
 
تاريخ عضويت: Nov 2013
سن: 23
اسم واقعی: نازنین
پست ها: 32,385
تشكرها (از ديگران): 5,076
تشكر شده 13,648 بار در 9,536 پست
چوق (ثروتمند شماره 4): 23,206,064
پاداش داده شده 604 مرتبه
تاکنون 1,202 مرتبه با چوق تشکر کرده
تشکر شده با چوق 685 مرتبه
فعاليت Longevity
17/20 11/20
Today پست ها
ssss32385

ويترين جوايز


عکسهای خریداری شده
انار ساوه پرشین سون گیلاس حلقه نامزدی
کیک تولد حامد کمیلی شهاب حسینی
آلبومهای مندوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
پيش فرض فیس بوک بازی

ده سال فیس بوک بازی

پدرِ آدم هر چقدر هم که روشنفکر باشه، بالاخره یه روز میاد سراغت میگه: «پسر یه چیزی رو میخوام سربسته بهت بگم. ازدواج کردن خیلی بهتر از ازدواج نکردنه! میدونی چی میگم؟ زندگی مجردی نتایج خوبی نداره».
من: «سربسته بودنش کجاش بود؟»
بابام: «دقیقا چرا زن نمی‌گیری؟»
من: «خب گزینه‌ای واسه ازدواج نیست، با دوستِ خیالیم ازدواج کنم؟»
بابام: «مادرت میگه یه دختری خاطرت رو میخواد اما تو خودت‌رو زدی به برق!»من: «مامان یه چیزی میگه... چند ساله که تموم شده اون قضیه»
بابام: «سوال من‌رو جواب بده»
من: «جواب دادم دیگه»
 بابام: «مامانت میگه تو بهش نامردی کردی... آره بی‌شعور؟»
من: «نه بابا... می‌خواست ازدواج کنه، من شرایط مالیش‌رو نداشتم». بابام: «بي‌غيرت، جواب سر بالا نده... ازت پرسیدم دختر خوبیه یا نه؟»من: «کِی پرسیدی؟ آره دختر خوبیه... خدا واسه شوهرش نگهش داره!»بابام: «چی؟ طرف شوهر داره؟ با آدمِ متاهل دوست شدی بی‌شرف؟»من: «نه... منظورم شوهر آینده‌شه... حالا دوست غیراجتماعی... غیرافلاطونی... هرچی»
بابام: «چی؟؟ در عین اینکه با تو بوده، دوستِ غیرافلاطونی هم داشته؟ خاک تو سرت... بی‌غیرتی هم حدی داره، دوست نداشتم پسرام بی‌غیرت باشن، لعنت به ما که شماها رو تربیت کردیم».
من: «بابا گفتم الان داره شوهر میکنه. نه اون موقع‌ها».
بابام: «مادرت میگه یه داداش هم داره که توی کانادا زندگی می‌کنه... بهتر نیست شما دو تا هم با هم برید کانادا؟»
من: «عجبا... بابا میگم داره شوهر میکنه»
بابام: «خاک بر سر خرت کنن... چی کارش کردی؟ مادرت میگه دختره هنوز دوستش داره!»
من: «مامان‌رو ول کن، اون از کجا میدونه؟ طرف الان نامزد داره»
بابام: «خاک تو گورت کنن... مگه نمیخواید با هم برید کانادا؟ مادرت میگه تو خیلی اوزگلی. مسئولیت‌پذیر نیستی و اگه ولت کنیم کار هم نمی‌کنی دیگه... فقط می‌خوابی»
من: «مامان اینارو گفت؟ مامان؟»
مامانم همان‌طور که به ما گوش می‌داد یه سوزن برداشت و با دقت شروع به نخ کردنش کرد که حدود 20 دقیقه‌ طول کشید، بعد انتهای نخ رو محکم گره زد، قرقره رو به کشو برگردوند و شروع به دوختن درز شلوارِ بابام کرد و پرسید: «چی پرسیده بودی؟»
من: «هیچی. حلهه...»
بابام: «مادرت لازم نیست بگه. همه میدونن... تواین‌قدر بی‌خاصیتی که مهندسیت رو ول کردی داری طنز می‌نویسی. خب معلومه اون دختر بدبخت نمیتونه روی تو حساب کنه. ولی هنوزم دیر نیست. باید توی تو جنم و جُربزه ببینه... پس این شبکه‌های مجازی به چه دردی می‌خورن؟ بده من اون تبلت رو ببینم...»
در یک حرکت تبلت رو از دستِ من گرفت: «ئههه بده من»
بابام: «وایسا اون ور... ئه این چیه نگاه می‌کردی؟ ... نوچ‌نوچ... خب واسه همینه میگم وقتِ ازدواجته... حالا این‌رو بعدا برام بفرست بازبینی کنم... خب... اسمش چی بود؟ آها... بیااا کاری نداره که. الان بهش پیغام میدم، این غرور لعنتی کار دستِ شما جوونا داده...»
من: «نکن... بده من»
بابام: «گفتم اون ور وایسااا.... سلاااام. من مهرداد هستم. به شما پیغام می‌دهم که بگویم متاسفم بابت همه‌ بی‌توجهی‌ها»
گفتم: «خب اون میفهمه که من اینجوری حرف نمی‌زنم... بده من تبلت رو...».
چندین خط تایپ کرد و گفت: «حرف نزن... دکمه ارسالش این آبیه‌ا‌س که شبیه مثلثه؟»
من: «نه»
بابام: «خفه‌شو... خودم ميدونم همینه... بیا سین هم کرد... الان ایز تایپینگ شده»
من: «یا خدااا... الان فحش می‌ه بهت می‌خندیم»
بابام: «ببین چه خوش برخورده... به‌به... میخوام از همین تریبون ازش خواستگاری کنم. (باز شروع به تایپ کرد) بااا من ازدواج می‌کنی؟ دل دیگه دیوونه‌ته، اومده درِ خونه‌ته.... بیا درو باز کن»
من: «نهههههههه... من الان کلا دی‌اکتیو می‌کنم از همه جا»
بابام: «به‌به ببین خندید... این نشانه‌ رضایته... (شروع به تایپ کرد) پس من با پدر و مادر و گل و شیرینی مزاحم می‌شوم. آدرس را می‌فرستید؟»
من: «بازم خندید؟ داره مسخره‌ات میکنه»
بابام: «نه لوکیشن فرستاد... بیا خاک بر سرت کنن پسر. کاری که تو توی 10سال فیس‌بوک بازی نتونستی بکنی من توی دو دقیقه کردم! حالشو ببر»
تبلت رو به سمت من گرفت و دیدم کلا به یکی دیگه اشتباهی پیغام داده: «واااای. چرا به این پیغام دادی؟»
بابام: «همون نیست مگه؟»
من: «نهههه. این بیچاره‌م کرده بابا...»
بابام: «خب باشه... همین‌رو بگیر... عکسش‌رو بزرگ کن ببینم قیافه‌ عروس‌مون‌رو؟ ... اومممم... (عکسو که دید سریع گفت) البته واقعا قیافه نباید جزو معیارهای ازدواج باشه... این چیزا توی 6 ماه تکراری میشه. حالا میخواد طرف شبیه مرلین مونرو باشه یا ژرار دپارديو. فرق نمیکنه... شخصیتش مهمه که این به‌نظر میاد خوب باشه... خب حالا می‌رید کانادا با هم؟ .... ئه آها هیچی. این اون نیست... چیزه... اون ویدیو رو که می‌دیدی رو فقط یادت نره برام بفرستی».

روزنامه طنز بی قانون
ثبت نام و کسب امتیاز
__________________
اَللّهــمَّ صـــَلِّ عَلی مُحَـــمَّـــد وَ آلِ مُحَـــمَّـــــد وَ عَجِّـــل فَرَجَهُم
نــذرِ سَــلامَــتـیـت
مرهم آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش
پاسخ

به اشتراک بگذارید

برچسب ها
فیس, بوک, بازی


كاربران در حال ديدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو این تاپیک
جستجو این تاپیک:

جستجوی پیشرفته
حالت نمایش

مجوزهای ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدید ارسال کنید
شما نمیتوانید به پست ها پاسخ دهید
شما نمیتوانید فایل پیوست ضمیمه کنید
شما نمیتوانید ارسال های خود را ویرایش کنید

BB code : فعال
شکلکها : فعال
[IMG] : فعال
HTML : غیر فعال

خط مشی بانک مرکزی
جهت ارسال تاپیک جدید: 100 چوق
جهت ارسال پست: 50 چوق
به ازای هر کارکتر در پست : 1 چوق
پرش


زمان محلی شما با تنظیم GMT +3.5 هم اکنون 08:12 AM میباشد.

Powered by vBulletin .
Copyright © 2020 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.