PersianSeven Forums

PersianSeven Forums (http://forum.persianseven.ir/)
-   شاعران و نویسندگان ایرانی (http://forum.persianseven.ir/f131.html)
-   -   منطق‌العشاق اوحدی (http://forum.persianseven.ir/t348404.html)

taha 06-27-2018 11:10 AM

منطق‌العشاق اوحدی
 

سر آغاز

منطق‌العشاق


به نام آنکه ما را نام بخشید

زبان را در فصاحت کام بخشید

به نور خود بر افروزندهٔ دل

به نار بیدلی سوزندهٔ دل

سر هر نامه‌ای از نام او خوش

جهان جان ز عکس جام او هوش

درود از ما، سلام از حضرت او

دمادم بر رسول و عترت او

ابوالقاسم، که شد عالم طفیلش

فلک دهلیز چاوشان خیلش





taha 06-27-2018 11:10 AM


در احوال خویش و صفت ممدوح

منطق‌العشاق


در آن ایام کز من دور شد بخت

سراسر کار من بی‌نور شد سخت

مرا دولت ز خود پرتاب میکرد

تنم پر تب، دلم پرتاب میکرد

در ایام جوانی پیر گشته

چو عنقا رفته، عزلت گیر گشته

نه قوت را مجالی در مزاجم

نه دانش را وقوفی درعلاجم

تب ربعم به سال اندر کشیده

وز آن پشتم چو دال اندر کشیده

چه شبها اندرین معنی که گفتم!

نه خوردم دست میداد و نه خفتم

فلک بر من بدین سان دور میکرد

چراغ دودهٔ علم وطهارت

گرامی گوهر دریای شاهی

گزیده میوهٔ باغ الهی

وجیه دین و دولت شاه یوسف

که دارد رتبت پنجاه یوسف

نصیرالدین طوسی را نبیره

که عقل از خلقت او گشته خیره

به اصل ارباب دانش را خلف او

نمودار بزرگان سلف او

زمین را از شکوهش زیب و زینست

سرور خلق و سر الوالدینست

گر از آبای او محروم بودی

« فهذالشبل من تلک الاسود»

جهانداری، که مانندش به عالم

نزاید دودهٔ اولاد آدم

به پیروزی عزیز مصر بینش

شکوه یوسفی اندر جبینش

چنین فرخنده‌ای، با آن مناقب

میان انجمن چون نجم ثاقب

ز من ده نامه‌ای در خواست میکرد

ز هر نوعی شفیعان راست میکرد

نشسته با رفیقانی، که بودش

ز ناگه التماسی رخ نمودش

که ما چون همسران باهم نشینیم

ز شعرت دفتری باید که بینیم

کهن افسانها لختی ترش گشت

سخن چون کهنه شد خواننده کش گشت

درین فکرت نمیخواهیم رنجت

برون کن رشتهٔ گوهر ز گنجت

دل از ده نامهای کهنه سیرست

بگو ده نامه‌ای شیرین، که دیرست

حدیثی تازه کن از سینهٔ نو

سماطی در کش از لوزینهٔ او

قلم در گفتهای دیگران کش

ترا داریم، وقت دیگران خوش

نموداری برون کن، تا بداند

که: صاحب قدرتی، هر کس که خواند

ز بهر نام خود ده نامه‌ای ساز

محبت را نبویی جامه‌ای ساز

سخن چون شد ازو یکسر شنیده

اجابت کردم و گفتم: به دیده

در آن عذری نیاوردم بر او

چو دیدم سر دولت در سر او

اساس گفتن ده نامه کردم

اشارت سوی نوک خامه کردم

به ذهنی تیره و طبعی فسرده

دلی از محنت و اندوه مرده

بگفتم در محبت چند نامه

که از ذوقش به سر میگشت خامه

به استظهار آن کو را چو خوانند

بپوشند آن خطاهایی که دانند

مگر عذرم بزرگان در پذیرند

بزرگان خرده بر خردان نگیرند

که گوید عیب او؟ خود گر بگوید

کسی باید کزو بهتر بگوید

ز بستان ضمیر این لاله‌ای بود

چو در تب گفته شد تبخاله‌ای بود





taha 06-28-2018 01:44 AM



در دعای ممدوح خداوند زاده

منطق‌العشاق


خداوندا، به ارواح بزرگان

که یوسف را نگه داری ز گرگان

بزرگش دار در دانش چو یوسف

عزیز مصر گردانش چو یوسف

برنجش را ز باد غم مکن پست

به خواری دشمنانش را ببر دست

به پیش خواجه رونق بخش و نورش

مدار از سایهٔ این خواجه دورش





taha 06-28-2018 01:45 AM



در مذمت روزگار

\ منطق‌العشاق


جهان خالیست، من در گوشه زانم

مروت قحط شد، بی‌توشه زانم

اگر بودی چنان چون بود ازین پیش

بزرگی کو بدانستی کم از بیش

چرا بایستمی ده نامه گفتن؟

چو خامان درد دل با خامه گفتن؟

کی از ده نامه‌ای نامم برآید؟

ز هر بیهوده‌ای کامم بر آید؟

چو دریا پر گهر دارم ضمیری

ولی گوهر نمیجوید امیری

چون ماه از طبع من خود نور پاشد

نه او را مشتری باید که باشد؟

سخن را چون خریداری ندیدم

به از ترک سخن کاری ندیدم

خرد دورست ازین بیهوده گفتن

حدیث بوده و نابوده گفتن






taha 06-28-2018 01:46 AM



در مناجات

منطق‌العشاق


ازین گفتن، خدایا، شرم دارم

و زان حضرت به غایت شرمسارم

ز فیض خود دلم پر نور گردان

زبانم را ز باطل دور گردان

ضمیرم را ز معنی بهره ور کن

خیال فاسد از طبعم بدر کن

مرا توفیق نیکو بندگی ده

دلم را زنده دار و زندگی ده

ز خود رایی تبه شد کار ما را

خداوندا، به خود مگذار ما را

گناه هر که در عالم بیامرز

و زان پس اوحدی را هم بیامرز





taha 06-28-2018 01:46 AM



آغاز ده نامه

منطق‌العشاق


شنیدم کز هوسناکان جوانی

به ناگه فتنه شد بر دلستانی

رخش زرد و تنش باریک میشد

جهان بر چشم او تاریک میشد

شبی بیدار بود، از عشق نالان

پریشان گشته چون آشفته حالان

دلش را آتش سودا برآشفت

چو آتش تیزتر شد باد را گفت:





taha 06-28-2018 01:47 AM



نامهٔ اول از زبان عاشق به معشوق

منطق‌العشاق


نسیم باد نوروزی، چه داری؟

گذر کن سوی آن دلبر به یاری

نگار ماهرخ، ترک پریوش

بت گل روی سیم اندام سرکش

فروغ نور چشم شهریاران

چراغ خلوت شب زنده‌داران

نهال روضهٔ حسن و جوانی

زلال فیض و آب زندگانی

چو دریابی تو آن رشک پری را

نمودار بتان آزری را

فرو خوان قصهٔ دردم به گوشش

نهان از طرهٔ عنبر فروشش

بگو او را به لطف از گفتهٔ من

که: ای وصل تو بخت خفتهٔ من

کنون عمریست تا در بند آنم

که روزی قصهٔ خود بر تو خوانم

دل ریشم به مهرت مبتلا شد

ترا دید و گرفتار بلا شد

نمودی رخ، ربودی دل ز دستم

کنون هستم بدانصورت که هستم

به پای خود در افتادم به دامت

تو آزاد از منی، ای من غلامت

دل اندر روی رنگین تو بستم

ندانم تا چه رنگ آید به دستم؟

تنم پرتاب و دل پرجوش تا کی؟

زبان پر حرف و لب خاموش تا کی؟

دلی رنجور و جانی خسته دارم

وزین محنت زبان چون بسته دارم؟

توانم ساخت، چون جانم نباشد

ولیکن تاب هجرانم نباشد

چو درمانم، به کار آرم صبوری

ولی صبرم نباشد وقت دوری

غمت را تا توانستم نهفتم

چو وقت گفتن آمد با تو گفتم

کنون تا خود ترا فرمان چه باشد؟

نگویی تا: مرا درمان چه باشد؟

دوایی کن مرا، کین دردم از تست

دل بریان و روی زردم از تست

نگفتم تاکنون احوال با کس

چو حال من بدانستی، ازین بس






taha 11-09-2018 01:54 AM


غزل

منطق‌العشاق


عنایت‌ها توقع دارم از تو

که هم آشفته و هم زارم از تو

عزیزی پیش من چون جان اگر چه

به چشم خلق گیتی خوارم از تو

ز کار من مشو غافل، که عمریست

که من سرگشته و بی‌کارم از تو

نخواهم گشتن از عشق تو بیزار

بهل، تا میرسد آزارم از تو

طبیب من تویی، مشکل توانم

که درد خویش پنهان دارم از تو

مرا گر باز پرسی جای آنست

که مدتهاست تا بیمارم از تو

اگر در دامن افتد خونم از چشم

و گر در دیده آید خارم از تو





taha 11-09-2018 01:55 AM


مثنوی

منطق‌العشاق




غلامی میکنم تا زنده باشم

بمیرم، همچنانت بنده باشم

مرا دم بعد ازین امیدواری

روان گردان، به امیدی که داری





taha 11-09-2018 01:55 AM


آگاه شدن معشوق از حال عاشق

منطق‌العشاق




چو بشنید این سخن، بر زاری او

بتندید از پریشان کاری او

به دل در دشمنی چیزی نبودش

ولی در دوستی می‌آزمودش






زمان محلی شما با تنظیم GMT +3.5 هم اکنون 03:10 PM میباشد.

Powered by vBulletin .
Copyright © 2018 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.