نمايش پست تنها
قدیمی 02-13-2018   #1 (لينک اين پست)
M!LAD Male
سوپر مدير سايت
 
آواتار M!LAD
 
تاريخ عضويت: Oct 2013
محل سكونت: B.I.Khouzestan
سن: 24
اسم واقعی: M!LAD
پست ها: 35,475
تشكرها (از ديگران): 8,937
تشكر شده 24,619 بار در 13,347 پست
چوق (ثروتمند شماره 12): 5,881,501
پاداش داده شده 1,073 مرتبه
تاکنون 410 مرتبه با چوق تشکر کرده
تشکر شده با چوق 814 مرتبه
فعاليت Longevity
11/20 10/20
Today پست ها
ssss35475

ويترين جوايز


عکسهای خریداری شده
استقلال تهران بارسلونا ps3
فولاد خوزستان انار ساوه پرشین سون رئیس جمهور محبوب اونورسون(دکتر کریستی)
ماشین کوچولو سبز صنعت نفت گوجه سبز
آلبومهای مندوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
پيش فرض ده سال فیسبوک بازی

مهرداد نعیمی | بی قانون
@bighanooon

پدرِ آدم هر چقدر هم که روشنفکر باشه، بالاخره یه روز میاد سراغت میگه: «پسر یه چیزی رو میخوام سربسته بهت بگم. ازدواج کردن خیلی بهتر از ازدواج نکردنه! میدونی چی میگم؟ زندگی مجردی نتایج خوبی نداره».
من: «سربسته بودنش کجاش بود؟»
بابام: «دقیقا چرا زن نمی‌گیری؟»
من: «خب گزینه‌ای واسه ازدواج نیست، با دوستِ خیالیم ازدواج کنم؟»
بابام: «مادرت میگه یه دختری خاطرت رو میخواد اما تو خودت‌رو زدی به برق!»من: «مامان یه چیزی میگه... چند ساله که تموم شده اون قضیه»
بابام: «سوال من‌رو جواب بده»
من: «جواب دادم دیگه»
 بابام: «مامانت میگه تو بهش نامردی کردی... آره بی‌شعور؟»
من: «نه بابا... می‌خواست ازدواج کنه، من شرایط مالیش‌رو نداشتم». بابام: «بي‌غيرت، جواب سر بالا نده... ازت پرسیدم دختر خوبیه یا نه؟»من: «کِی پرسیدی؟ آره دختر خوبیه... خدا واسه شوهرش نگهش داره!»بابام: «چی؟ طرف شوهر داره؟ با آدمِ متاهل دوست شدی بی‌شرف؟»من: «نه... منظورم شوهر آینده‌شه... حالا دوست غیراجتماعی... غیرافلاطونی... هرچی»
بابام: «چی؟؟ در عین اینکه با تو بوده، دوستِ غیرافلاطونی هم داشته؟ خاک تو سرت... بی‌غیرتی هم حدی داره، دوست نداشتم پسرام بی‌غیرت باشن، لعنت به ما که شماها رو تربیت کردیم».
من: «بابا گفتم الان داره شوهر میکنه. نه اون موقع‌ها».
بابام: «مادرت میگه یه داداش هم داره که توی کانادا زندگی می‌کنه... بهتر نیست شما دو تا هم با هم برید کانادا؟»
من: «عجبا... بابا میگم داره شوهر میکنه»
بابام: «خاک بر سر خرت کنن... چی کارش کردی؟ مادرت میگه دختره هنوز دوستش داره!»
من: «مامان‌رو ول کن، اون از کجا میدونه؟ طرف الان نامزد داره»
بابام: «خاک تو گورت کنن... مگه نمیخواید با هم برید کانادا؟ مادرت میگه تو خیلی اوزگلی. مسئولیت‌پذیر نیستی و اگه ولت کنیم کار هم نمی‌کنی دیگه... فقط می‌خوابی»
من: «مامان اینارو گفت؟ مامان؟»
مامانم همان‌طور که به ما گوش می‌داد یه سوزن برداشت و با دقت شروع به نخ کردنش کرد که حدود 20 دقیقه‌ طول کشید، بعد انتهای نخ رو محکم گره زد، قرقره رو به کشو برگردوند و شروع به دوختن درز شلوارِ بابام کرد و پرسید: «چی پرسیده بودی؟»
من: «هیچی. حلهه...»
بابام: «مادرت لازم نیست بگه. همه میدونن... تواین‌قدر بی‌خاصیتی که مهندسیت رو ول کردی داری طنز می‌نویسی. خب معلومه اون دختر بدبخت نمیتونه روی تو حساب کنه. ولی هنوزم دیر نیست. باید توی تو جنم و جُربزه ببینه... پس این شبکه‌های مجازی به چه دردی می‌خورن؟ بده من اون تبلت رو ببینم...»
در یک حرکت تبلت رو از دستِ من گرفت: «ئههه بده من»
بابام: «وایسا اون ور... ئه این چیه نگاه می‌کردی؟ ... نوچ‌نوچ... خب واسه همینه میگم وقتِ ازدواجته... حالا این‌رو بعدا برام بفرست بازبینی کنم... خب... اسمش چی بود؟ آها... بیااا کاری نداره که. الان بهش پیغام میدم، این غرور لعنتی کار دستِ شما جوونا داده...»
من: «نکن... بده من»
بابام: «گفتم اون ور وایسااا.... سلاااام. من مهرداد هستم. به شما پیغام می‌دهم که بگویم متاسفم بابت همه‌ بی‌توجهی‌ها»
گفتم: «خب اون میفهمه که من اینجوری حرف نمی‌زنم... بده من تبلت رو...».
چندین خط تایپ کرد و گفت: «حرف نزن... دکمه ارسالش این آبیه‌ا‌س که شبیه مثلثه؟»
من: «نه»
بابام: «خفه‌شو... خودم ميدونم همینه... بیا سین هم کرد... الان ایز تایپینگ شده»
من: «یا خدااا... الان فحش می‌ه بهت می‌خندیم»
بابام: «ببین چه خوش برخورده... به‌به... میخوام از همین تریبون ازش خواستگاری کنم. (باز شروع به تایپ کرد) بااا من ازدواج می‌کنی؟ دل دیگه دیوونه‌ته، اومده درِ خونه‌ته.... بیا درو باز کن»
من: «نهههههههه... من الان کلا دی‌اکتیو می‌کنم از همه جا»
بابام: «به‌به ببین خندید... این نشانه‌ رضایته... (شروع به تایپ کرد) پس من با پدر و مادر و گل و شیرینی مزاحم می‌شوم. آدرس را می‌فرستید؟»
من: «بازم خندید؟ داره مسخره‌ات میکنه»
بابام: «نه لوکیشن فرستاد... بیا خاک بر سرت کنن پسر. کاری که تو توی 10سال فیس‌بوک بازی نتونستی بکنی من توی دو دقیقه کردم! حالشو ببر»
تبلت رو به سمت من گرفت و دیدم کلا به یکی دیگه اشتباهی پیغام داده: «واااای. چرا به این پیغام دادی؟»
بابام: «همون نیست مگه؟»
من: «نهههه. این بیچاره‌م کرده بابا...»
بابام: «خب باشه... همین‌رو بگیر... عکسش‌رو بزرگ کن ببینم قیافه‌ عروس‌مون‌رو؟ ... اومممم... (عکسو که دید سریع گفت) البته واقعا قیافه نباید جزو معیارهای ازدواج باشه... این چیزا توی 6 ماه تکراری میشه. حالا میخواد طرف شبیه مرلین مونرو باشه یا ژرار دپارديو. فرق نمیکنه... شخصیتش مهمه که این به‌نظر میاد خوب باشه... خب حالا می‌رید کانادا با هم؟ .... ئه آها هیچی. این اون نیست... چیزه... اون ویدیو رو که می‌دیدی رو فقط یادت نره برام بفرستی».

__________________
Do not go gentle into that good night
Old age should burn and rave at close of day
Rage, rage against the dying of the light

Though wise men at their end know dark is right
Because their words had forked no lightning they
Do not go gentle into that good night

Good men, the last wave by, crying how bright
Their frail deeds might have danced in a green bay
Rage, rage against the dying of the light



M!LAD آفلاین است   پاسخ به نقل قول چوق/پاداش